کمک

میم: همتاساز جدید

بیشتر آن‌چه را که انسان را از دیگر جانداران متمایز می‌کند می‌تواند در یک کلمه خلاصه کرد:«فرهنگ». من این واژه را نه در معنای تشریفاتی آن، بلکه به‌صورتی به‌کار می‌برم که یک دانشمند از آن استفاده می‌کند. گرچه انتقال فرهنگی محافظه‌کار است، اما از آن نظر که نوعی تکامل ایجاد می‌کند، با انتقال ژنی قابل قیاس است.

جفری چاسر و یک انگلیسی امروزی نمی‌توانند به‌راحتی باهم گفت‌وگو کنند، با این‌که رشته محکمی از بیست نسل مردان انگلیسی آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد.. . به‌نظر می‌رسد زبان با ابزاری غیرژنی و با سرعتی بسیار بیشتر از تکامل ژن، تکامل می‌یابد.

انتقال فرهنگی مختص انسان نیست. بهترین نمونه غیرانسانی آن را که من می‌شناسم، آواز پرنده‌ای به‌نام پشت‌زمینی(Saddle Back) اطراف زلاندنو است. در آن جزیره نُه آواز مشخص وجود دارد. نرها را می‌شد از روی لهجه‌شان دسته‌بندی کرد. طبق تحقیقات جنکینز(محقق) این‌طور نیست که طرح آوازها از طریق ژن به ارث برسد. به همان صورتی در یادگیری زبان در انسان رخ می‌دهد، هر نر جوانی ممکن است از دیگری تقلید کند. اما گاهی یک آواز جدید «اختراع» می‌شد، آوازی که با اشتباه در تقلید از یک آواز قدیمی پیدا می‌شد.

آواز پرنده پشت‌زمینی واقعا از طریق غیرژنی تکامل(فرگشت) می‌یابد. نمونه‌های دیگری از تکامل فرهنگی در پرندگان و میمون‌ها وجود دارد؛ اما این‌ها جز موارد عجیب و غیرمعمولند. این‌گونه ماست که به‌واقع توان تکامل فرهنگی را به نمایش می‌گذارد. زبان تنها مشتی از خروار است. مد، لباس، طرز غذا خوردن، سنت‌ها و رسوم، هنر و معماری و.. همه در زمان تاریخی طوری تکامل پیدا می‌کند که به‌نظر می‌رسد صورتی از تکامل ژنی‌اند که شتاب زیادتری دارند، اما در واقع ربطی به تکامل ژنی ندارد؛ گرچه این تغییر هم ممکن است مثل تکامل(فرگشت) ژنی تدریجی باشد. علم جدید به مفهومی عملا بهتر از علم قدیم است.

اما چه نظریه‌ای می‌تواند آن را توضیح دهد؟

ژن‌ها چه ویژگی خاصی دارند؟ پاسخ این است که همتاسازند. به‌باور من نوع جدیدی از همتاسازها(به غیر از ژن‌ها) روی سیاره ما پیدا شده است. این همتاساز هنوز دوران طفولیت خود را می‌گذراند، هنوز با خام دستی در سوپ آغازین غوطه‌ور است، اما تغییرات تکاملی آن با سرعتی که دراد، ژن قدیمی را هن‌وهن‌کنان پشت‌سر گذاشته است و پیش می‌رود.

این سوپ جدید سوپ فرهنگ بشری است. ما برای این همتاساز جدید اسمی لازم داریم، اسمی که واحد انتقال فرهنگ یا واحد سرمشق‌گیری را القا کند. واژه‌ی Mimeme از یک ریشه‌ی یونانی مرتبط گرفته شده است، اما من وا‌ژه‌ای می‌خواهم که تا حدی بر وزن ژن باشد. امیدوارم دوستان ادیبم من را ببخشند که Mememe را کوتاه کرده و به‌صورت Meme در می‌آورم.

نمونه‌های میم عبارتند از آهنگ‌ها، باورها، تکیه‌کلام‌ها، مدهای لباس، شیوه‌های سفالگری و.. . درست همان‌طور که ژن‌ها با پریدن از یک بدن به بدن دیگر، از طریق اسپرم یا تخمک، خود را در خزانه ژنی پخش می‌کند، میم‌ها با پریدن از یک مغز به مغز دیگر خود را در خزانه میمی تکثیر می‌کنند؛ که در مفهوم کلی می‌توان آن را سرمشق نامید.

اگر دانشمندی از موضوع جالبی باخبر شود یا چیزی بخواند، آن را به همکاران و دانشجویان خود منتقل می‌کند. اگر آن موضوع مورد توجه قرار بگیرد، می‌گوییم خود را از مغزی دیگر به مغز دیگر منتشر کرده است.

مفهوم آفرینش را در نظر بیاورید. نمی‌دانیم چگونه در خزانه‌ی ممی پیدا شده است. شاید اصلا چندین‌بار با جهش‌های جداگانه پیدا شده باشد. در هر صورت قدمت ان بسیار زیاد است. این مم(میم) چگونه همتاسازی کردی است؟ به‌صورت گفتاری، نوشتاری واژه‌ها، موسیقی و هنرهای دیگر.

در یک مفهوم کلی، تقلید همان همتاسازی میم‌هاست. اما این‌طور نیست که هر ممی توان همتاسازی داشته باشد، ماندگاری، زایایی و امانت در نسخه‌برداری از دیگر ویژگی‌های همتاساز میم‌هاست.
ظاهرا برای هر نسخه از یک میم، یک ویژگی خاص مهم‌تر است. نسخه‌ای از یک سرود در ذهن من تا پایان عمر من ماندگار خواهد بود و بعید است از نسخه‌ی موجود در کتاب دوام بیشتری بیابد(ماندگاری).

برای زایایی، مثلا یک نظریه علمی بستگی به دانشمندانی دارد که آن را می‌پذیرند و درباره آن مقاله می‌نویسند. اگر میم، یک آهنگ محبوب باشد، میزان پخش آن در خزانه میمی حساب کرد. بعضی میم‌ها عمر کمتری (مثل مدهای لباس، یک آهنگ و..) نسبت به دیگر میم‌ها(مثلا یک قانون) دارند و اغلب به‌خاطر پایداری در نوشتار است.

انتقال میم‌ها مدام در معرض جهش و آمیختگی است. مثلا، وقتی می‌گوییم امروزه همه زیست‌شناسان نظریه‌ی داروین را قبول دارند، منظور ما این نیست که هرکدامشان یک نسخه از نوشته خود داروین را کلمه‌به‌کلمه در مغز خود حک کرده‌اند. هر کس به روشی خاص خود، نظر داروین را تفسیر می‌کند. شاید آن را نه از روی نوشته‌های خود داروین، بلکه از نویسنده‌های جدیدتر گرفته باشد.

بسیاری از جزییاتی که داروین شرح داده، نادرست است. اگر خود داروین کتابش را می‌خواند به‌زحمت نظریه اصلی را در آن پیدا می‌کرد. بااین‌حال، یک چیز هست، یک جوهر داروینی، که در ذهن همه افرادی که آن نظریه را درک می‌کنند وجود دارد.

یک «میم مفهومی» را می‌توان به‌صورت چیزی قابل انتقال از یک ذهن به ذهن دیگر تعریف کرد. بنابراین، میم نظریه داروین پایه‌ی اصلی مفهومی است که در ذهن همه‌ی آن‌هایی که این نظریه را فهمیده‌اند وجود دارد. پس تفاوت تفسیر افراد از آن، بخشی از آن میم حساب می‌شود.

مغز انسان و بدنی که در کنترل مغز است نمی‌تواند در آنِ واحد بیش از دو‌-سه کار انجام دهد. اگر قرار باشد میمی توجه مغز آدم را بیشتر جلب کند، باید از پس میم‌های رقیب برآید. امکانات دیگری که میم‌ها بر سر آن رقابت دارند وقت رادیو و تلویزیون و فضاهای تبلیغاتی، روزنامه‌ها و کتابخانه‌هاست.

احتمالا ژن و میم همدیگر را تقویت می‌کنند، اما گاهی هم در مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند. برای مثال، احتمالا میل به‌ زندگی مجردی نباید ارثی باشد. در خزانه‌ی ژنی، ژن بی‌همسری محوم به‌فناست. با این‌حال، میم بی‌همسری ممکن است در خزانه‌ی میمی موفق باشد.

وقتی ما می‌میریم دو چیز از ما باقی می‌ماند: ژن و میم. ما ماشین‌هایی هستیم که برای انتقال ژن‌ها پدید آمده‌ایم ولی این جنبه بعد از سه نسل فراموش می‌شود. بچه یا نوه ممکن است شباهت‌هایی به ما داشته باشد اما با گذشت هر نسل، سهم ژنی ما نصف می‌شود و زیاد طول نمی‌کشد که سهم ما ناچیز شود. ولی اگر در فرهنگ جهان شریک شویم، اگر فکر خوبی داشته باشیم، آهنگی بسازیم یا غیره، شاید مدت‌ها بعد از محو شدن ژن‌هایمان در خزانه ژنی، این‌ها بدون تغییر باقی بمانند.

شاید امروز ژن‌های سقراط باقی نمانده باشد، اما چه اهمیتی دارد، مجموعه میمی سقراط و.. پابرجاست.

خلاصه شده از کتاب ژن خودخواه، فصل یازدهم / برای مشاهده کامل به اصل منبع رجوع شود.

کمک
کمک

دونیشین