سخنرانی دن دنت درباره هشیاری

من می خواهم در مورد یک مشکلی که باهاش مواجهم صحبت بکنم و این مشکل این است که من فیلسوف هستم.

(خنده)

وقتی من به مهمانی می روم و مردم از من می پرسند که شغلت چیست؟ و من جواب می دهم که من پروفسور هستم – مردم چپ چپ به من نگاه می کنند. اگر من به یک مهمانی دانشگاهی بروم آنجا پروفسورها از من می پرسند که در چه رشته ای کار می کنم وقتی من جواب می دهم که “فلسفه” – آن ها چپ چپ نگاهم می کنند.

(خنده)

وقتهایی که به مهمانی فلاسفه می روم

(خنده)

و فیلسوفها از من می پرسند که روی چه موضوعی کار می کنی و من جواب می دم که روی هوشیاری کار می کنم آن ها چپ چپ نگاهم نمی کنند بلکه لب و لوچه آن ها آویزان می شود و به خودشان می لرزند.

(خنده)

و یا با ناراحتی هو می کنند یا می خندند و مسخره می کنند. چون فکر می کنند این نشدنی است و کسی نمی تواند هوشیاری را توضیح بدهد. آن ها این را گستاخی می دانند که کسی فکر کند می تواند هوشیاری را درک کند و یا آن را توضیح بدهد. هوشیاری اصلا سوال بردار نیست.

دوست مرحوم من باب نوزیک که فیلسوف خیلی خوبی بود در یکی از کتابهاش به نام توضیحات فلسفی در مورد نحوه کار فلاسفه توضیح می دهد– راهی که فلاسفه در کارهایشان پی می گیرند. و می گوید که فلاسفه طرفدار استدلال منطقی هستند. و توضیح می دهد که به نظر می رسد که نحوه استدلال ایده آل در نظر غالب فلاسفه این باشد که شما برای مخاطب هایتان پیش فرض ها را توضیح بدهید. و بعد مراحل استقرا و نتایج را برایشان توضیح بدهید و این آنچنان قانع کننده باشد که کسی نتواند از قبول کردن شانه خالی کند و مثلا اگر نتایج را قبول نکند بمیرد. یا مغزش منفجر شود. یعنی چنان استدلالی باشد که همه مخالفین را ناک اوت کند. اما در دنیای واقع استدلال قوی نظر آدمها را تغییر نمی دهد.

خیلی مشکل است که نظر آدمها را در مورد چیزی مثل هوشیاری عوض کرد. من بالاخره علت این مساله را کشف کردم. علتش این است که هر کسی خودش را متخصص هوشیاری می داند. دیروز همین جا صحبت بود که هر کسی در زمینه بازی های کامپیوتری نظری دارد. همه ی آن ها ایده هایی درباره بازی های کامپیوتری دارند حتی اگر متخصص آن نباشند. ولی خوب البته همه این افراد خودشان را متخصص بازهای کامپیوتری نمی دانند. آن ها فقط ایده های خوبی در این باره دارند.

من مطمئن هستم که همه کسانی که اینجا صحبت کردند مثلا آنها که در زمینه تغییرات آب و هوا و گرم شدن زمین حرف زدند یا در زمینه آینده اینترنت کار می کنند، همیشه با افرادی روبرو می شوند که نظرات جدی در مورد این موضوع ها دارند ولی خوب این افراد خودشان را متخصص در این زمینه ها نمی دانند. آن ها فقط ایده های خوبی در این موضوعات دارند. اما در مورد هوشیاری افراد فکر می کنند که خودشان متخصص هوشیاری هستند.

فقط به خاطر اینکه من هوشیار هستم من فکر می کنم همه چیز در مورد هوشیاری را می دانم. این باعث می شود که وقتی کسی مثل من تئوری خودش را در مورد هوشیاری برای مردم توضیح می دهد آنها می گویند: نه، نه، هوشیاری این طور که تو می گویی نیست! نه، تو در اشتباهی. و افراد با اطمینان خیلی زیادی در این مورد اظهار نظر می کنند.

به همین خاطر من امروز قصد دارم، این اطمینان شما را از بین ببرم. چون من این احساس اطمینان را درک می کنم من خودم این مساله را حس می کنم. من می خواهم این اطمینان شما را به اینکه ذهن خودتان را می شناسید از بین ببرم. و این احساس که شما صاحب نظر در مورد هوشیاری خودتان هستید را از بین ببرم. این برنامه امروز من است.

این تصویر زیبا یک بالون فکر یا یک حباب فکر را نشان می دهد. فکر کنم همه می دانیم این شکل قرار است چه چیزی را نشان بدهد. این شکل قرار است که جریان هوشیاری را نمایش بدهد. به نظر من این بهترین تصویری است که تا حال از هوشیاری ترسیم شده است. این جلد مجله نیویورکر است که سائول اشتاین برگ آن را کشیده است. این آقایی که اینجا در عکس هست دارد به این نقاشی از براک نگاه می کند. و این کار کلمه های دیگری را هم به ذهنش آورده مثل باروک، بارک، برک، پودل، و سوزان و … . همینطور پشت سر هم. اینجا یک جریان زیبا از هوشیاری تصویر شده است. اگر شما آن را دنبال بکنید، خیلی مطالب را در مورد این آقا می فهمید. چیزی که من در این عکس از آن خوشم می آید این است اشتان برگ این آقا را به فورم نقطه نقطه (نقطه چین) کشیده است.

این مساله یادآور همان چیزی است که دیروز رود بروکس اینجا مطرح کرد: چیزی که ما هستیم، چیزی که هر یک از ما هستیم — چیزی که شما هستید، من هستم — حدود صد تریلیون ربوت سلولی کوچک است. این آن چیزی است که همه ما از آن ساخته شده ایم. هیچ ماده اولیه دیگری در کار نیست. فقط از این ۱۰۰ تریلیون سلول ساخته شده ایم. و حتی یکی از آنها هم هوشیار نیست.

حتی یکی از این سلولها هم نمی داند که شما کی هستید و برای هیچ کدام مهم هم نیست که شما کی هستید. در عین حال ما باید راهی پیدا کنیم که بفهمیم چطور وقتی تیم هایی یا لشکر هایی یا گروهایی از صد ها میلیون از این روبوتهای سلولی ناهشیار را در کنار هم به کار می گیریم — که تک تک آنها فرق زیادی با باکتری ها ندارند — چنین نتیجه ای به دست می آید. فقط شما به این تصویر نگاه کنید. چقدر محتوا اینجا هست.

ایده هست، رنگ هست، خاطرات هست، تاریخ هست. ولی به نحوی همه این محتوا از طریق فعالیت دسته های نورونی ایجاد می شود. چطور چنین چیزی ممکن است؟ بسیاری از افراد فکر می کنند چنین چیزی ممکن نیست. به هیچ وجه ممکن نیست کسی با ابزار و علل طبیعی هوشیاری را توضیح بدهد.

این یک کتاب دوست داشتنی است که دوست من لی سیگل نوشته است. لی استاد مذهب در دانشگاه هاوایی است. که متخصص جادوگری هم هست و متخصص جادوگری خیابانی هندی است. و این کتاب هم در همین زمینه است. “اساس جادو” در این کتاب یک پاراگراف هست که من دوست دارم شما هم آن را بخوانید.

چون مساله را خیلی روشن مطرح کرده است. «از من می پرسند موضوع این کتاب چیست و من جواب می دهم جادوگری است. می پرسند جادوگری واقعی؟ و منظورشان از جادوگری واقعی معجزه و سحر و قدرتهای فوق طبیعی است. و من جواب می دهم: نه، فقط تردستی و شعبده بازی نه جادوگری واقعی» به بیان دیگر منظور از جادوگری واقعی آن نوع از جادوگری است که واقعیت ندارد، چون که با جادوگری واقعی نمی شود در واقع جادو انجام داد.

(خنده)

بسیاری از افراد در مورد هوشیاری هم همین طور فکر می کنند.

(خنده)

می گویند: هوشیاری واقعی یک جعبه جادو پر از حقه های تردستی نیست. اگر تو می خواهی با یک مجموعه از حقه ها هوشیاری را توجیه کنی، اساسا در اشتباهی هر کاری که بکنی بی فایده است. از آن جا که ماروین گفته است و کسان دیگر هم گفته اند، هوشیاری یک جعبه پر از تردستی است. در نتیجه عده زیادی هستند که خارج از این دایره می مانند و قانع نمی شوند. و به خاطر پیش داوری – آن چه من می گویم را باور نمی کنند. خوب این مشکل من است و من مجبورم به نحوی این مساله را توضیح بدهم و به کارهایی متوسل شوم که خیلی از شما نخواهید پسندید، به همان دلیل که دوست ندارید از راز یک حقه جادوگری سر در بیاورید. چند نفر از شما هستند که اگر کسی شروع به توضیح راز یک تردستی بکند، گوشتان را می گیرید که نشنوید و می گویید من دوست ندارم بفهمم. و می خواهم همچنان تعجب کنم و لذت ببرم. به من راز آن را نگویید. من فهمیده ام که خیلی از مردم در مورد هوشیاری هم، همین طور فکر می کنند. من معذرت می خواهم اگر بعضی از این تردستی ها را برای شما لو می دهم. اگر کسی هست که نمی خواهد این مسایل برایش روشن بشود بهتر است همین حالا مجلس را ترک کند.

ولی خوب من همه جزئیات آن را برای شما توضیح نمی دهم. بلکه کاری را می کنم که معمولا فلاسفه می کنند. مثلا فلاسفه تردستی «نصف کردن یک خانم با اره» را این طور توضیح می دهند. شما تردستی «نصف کردن یک خانم با اره» را دیده اید؟ فیلسوف می گوید: من الان برای تان توضیح می دهم که چطور یک شعبده باز یک خانم را با اره نصف می کند. شعبده باز واقعا آن خانم را نصف نمی کند.

(خنده)

بلکه کاری می کند که شما فکر کنید آن خانم نصف شده است. و بعد شما می پرسید: خوب ولی چطور این کار را می کند؟ و فیلسوف می گوید: ببخشید. نحوه انجام کار خارج از تخصص من است.

(خنده)

من حالا می خواهم که به شما نشان بدهم که فلاسفه چطور هوشیاری را برای شما توضیح می دهند. علاوه بر این من سعی می کنم به شما نشان بدهم که هوشیاری آنقدر ها هم عالی — که هوشیاری شما آنقدر ها هم که فکر می کنید عالی و بی نقص نیست. راستی این هم یکی از چیزهایی است که لی سیگل در کتابش به آن پرداخته است. آنجا می گوید که بعد از یک نمایش تردستی تماشاگر ها قسم می خورند که دیده اند که شعبده باز فلان کارها را انجام داده در حالی که شعبده باز چنین کارهایی نکرده است. شعبده باز حتی سعی هم نکرده که آن کارها را انجام بدهد. بلکه حافظه آن ها باعث تورم افکارشان می شود و باعث می شود فکر کنند آن کارها انجام شده است. مساله هوشیاری هم همین طور است.

بگذارید ببینم.اگر این کار کند.خیلی خوب. این را ببینید. با دقت این را تماشا کنید. من با یک انیماتور و مستند ساز جوان به نام نیک دیمر کار می کنم این قسمتی از یک پروژه بزرگتر است که بعضی از شما ها ممکن است به آن علاقه مند باشید. ما دنبال کسی می گردیم که این کار را حمایت کند. این قرار است نهایتا یک فیلم مستند در مورد هوشیاری بشود. خوب شما همه متوجه شدید که چی اینجا عوض شده است؟ درسته؟ چند نفر از شما متوجه شدید که همه این مربع ها رنگشان عوض شد؟ همه ی شما. من دوباره این را پخش می کنم تا متوجه بشوید. حتی حالا که شما می دانید تک تک این مربع ها قرار است رنگشان عوض بشود، خیلی سخت است که زمان تغییر رنگ را متوجه بشوید. شما باید واقعا تمرکز کنید، تا بتوانید تغییر را متوجه بشوید.

این در واقع یک مثال از یک پدیده ای است که الان کمی بررسی شده و من در صفحه آخر یا دو صفحه آخر از کتابم که سال ۱۹۹۱ منتشر کردم، به اسم “توضیح هوشیاری” پیش بینی کرده بودم. که آن جا گفته ام، اگر کسی آزمایشهایی از این قبیل انجام بدهد، خواهد دید که افراد تغییرات خیلی بزرگ و واضحی را نادیده می گیرند و متوجه نمی شوند. اگر در آخر فرصت باشد، من نمونه های خیلی جالب تری را نشان شما خواهم داد. خوب سوال این است که چطور ممکن است که این همه چیز عوض شود ولی ما از آن آگاه نشویم؟ خوب امروز قبل از من جف هاوکینز در صحبتهاش به حرکت سریع چشم ها اشاره کرد.

چشمهای ما سه تا چهار بار در ثانیه می گردند. او به سرعت آن اشاره نکرد. چشمهای ما مدام در حرکت هستند. و مدام روی چیزهای که جذاب تر یا مهم تر هستند توقف می کنند، مثلا روی چشم افراد یا دماغ آنها یا لبهای آنها. نکته این است که بینایی شما در مورد جاهایی که مستقیما به آنها نگاه نمی کنید بسیار ضعیف است. علت این مساله هم این است که لکه زرد چشم شما که قسمت با رزولوشن بالای چشم شما است فقط به اندازه ناخن شصت، وقتی دستتان را این شکل بگیرید پوشش می دهد. شما فقط لکه زرد را با دقت بالا می بینید و بقیه میدان بینایی دقت خیلی کمی دارد. ولی شما اصلا این را احساس نمی کنید. می کنید؟ با اینکه ما اصلا اینطور حس نمی کنیم، ولی این واقعیت است. ما اطلاعات خیلی کمتری از آن چیزی که فکر می کنیم از محیط دریافت می کنیم.

خوب این یک پدیده کاملا متفاوت است. این یک نقاشی متعلق به بلاتو است. این نقاشی در موزه ای در کارولینای شمالی نگهداری می شود. بلاتو شاگرد کانولتو بوده است. من این جور نقاشی ها را خیلی دوست دارم. اندازه واقعی این نقاشی تقریبا همین اندازه ای است که شما الان روی این پرده می بینید. من به این خاطر از کانولتو خوشم می آید چون نقاشی هاش جزئیات فراوانی را نشان می دهند. شما می توانید بروید و از نزدیک همه جزئیات را نگاه کنید.

من اول از دور و از آخر سالن موزه کارولینا شروع کردم به دیدن چون فکر کردم که این کار هم مال کانولتو است و شامل جزئیات فراوانی خواهد بود. و از دور دیدم که روی آن پلی که در نقاشی هست عده زیادی آدم که شما به سختی می توانید آن ها را ببینید در حال عبور هستند. و فکر کردم هر چه نزدیک تر بروم جزئیات بیشتری از افرادی که روی پل هستند را می توانم ببینم. مانند لباس هایشان و بقیه جزئیات.

وقتی که نزدیک و نزدیک تر رفتم یک دفعه از تعجب جیغ زدم. فریاد من به خاطر این بود که وقتی من نزدیک آن شدم، متوجه شدم که اصلا جزئیاتی وجود ندارد. فقط لکه های رنگی ای روی صفحه بود که هنرمندانه کناره هم قرار گرفته بودند. همین طور که من به تصویر نزدیک تر می شدم انتظار دیدن جزییاتی را داشتم که واقعا روی آن صفحه وجود نداشتند. هنرمند نقاش با هوشمندنی فقط سرنخهایی از مردم و لباس ها و چیزهای دیگری که باید آن جا دیده می شد را روی صفحه ثبت کرده بود و مغز من این سرنخ ها را تبدیل به تصاویر کاملی کرده بود.

شما حتما با نوع مدرن تر این فن آوری آشنا هستند. شما می توانید تصویر بهتری از لکه های رنگ را ببینید. ببینید، وقتی که نزدیکتر می شوید، آن ها واقعا لکه هایی از رنگ هستند. اینجا شما بر عکس آن مساله را می بینید. یک دفعه دیگه تماشا بکنید.

سوال این است که که مغز شما چطور این سرنخ ها را می گیرد و تبدیل به تصاویر کامل می کند؟ وقتی یک لکه رنگی که هنرمندانه قرار داده شده است، برای مغز یک انسان را تداعی می کند، برای مثال یکی از نقاشی های ماروین مینسکی است به اسم جامعه ذهن ها — آیا کسی یک نقاش کوچولو را داخل مغز شما می فرستد تا بقیه جزییات را برای شما نقاشی کند؟ نه فکر نکنم اینطور باشد. اما اگر اینطور نیست پس چطور ما از آن لکه ها بقیه جزییات را می بینیم؟ خوب یادتون می آید که فلاسفه چطور با مساله اره کردن آن خانم توسط شعبده باز برخورد می کردند؟ این هم همانطور است. مغز فقط کاری می کند که شما فکر کنید جزئیات وجود دارند در حالی که وجود ندارند. مغز باعث می شود شما انتظار داشته باشید جزئیات آنجا باشند در حالی که نیستند. مغز در واقع این جزئیات را در اختیار شما قرار نمی دهد. شما تنها انتظار دارید که جزئیاتی وجود داشته باشد.

بیایید این آزمایش را خیلی سریع انجام بدهیم. آیا شکل سمت چپ همان شکل سمت راستی است که فقط یک کم چرخیده است؟ بله. چند نفر در ذهنشان سمت چپی را چرخاندند تا ببینند آیا با سمت راستی منطبق می شود یا نه؟ خوب. چند نفر سمت راستی را چرخاندند؟ خوب. شما چطور می فهمید که سمت راستی را چرخانده اید یا سمت چپی را؟

(خنده)

در واقع یک بحث خیلی جالبی در بیست سال گذشته در علوم شناختی مطرح شده است که با کارهای راجر شپرد شروع شده است که سرعت چرخش تصاویر ذهنی را اندازه گیری کرد. بله شما می توانید سرعت چرخش تصاویر ذهنی را اندازه بگیرید. البته جزئیات اینکه ما چطور این کار را انجام می دهیم هنوز مورد اختلاف است. نکته مهمی که در مطالعه این مسایل متوجه می شویم این است که حتی وقتی که آن را عملا تجربه می کنید، نمی دانید چطور این کار را انجام می دهید. شما نمی دانید که چطور این کار را انجام می دهید. شما فقط می دانید که «باور» های خاصی در این مورد دارید. که در زمانهای خاصی و به ترتیب خاصی بروز می کنند. و چه چیز این واقعیت را توضیح می دهد که این آن چیزی است که شما فکر می کنید؟ برای اینکه این را بفهمیم، باید برویم پشت صحنه و از شعبده باز سوال کنیم.

من این شکل را خیلی دوست دارم. برادلی، پتری و دومایس. ممکن است که شما فکر کنید من تقلب کرده ام و یک سری لبه سفید خیلی روشن به این شکل اضافه کرده ام. چند نفر از شما ها این لبه ها را می بینید و احساس می کنید که این مکعب نکر از صفحه بیرون زده است؟ آیا می توانید این را ببینید؟ واقعیت این است که این لبه ها به یک معنی واقعا آنجا هستند. مغز شما واقعا آن لبه ها را محاسبه می کند. آن لبه ای که اینجا قرار دارد. اما الان، به دو شکل می توان این مکعب را دید. درست است؟ این یک مکعب نکر است. همه می توانند مکعب را به هر دو شکل را ببینند؟ ببینم آیا شما می توانید به چهار شکل مکعب را ببینید؟ یک راه دیگری برای دیدن مکعب هست. یک راه این است که یک مکعب سفید روی یک صفحه سفید که چند تا لکه سیاه دارد ببینید و یک راه این است که یک مکعب سفید پشت یک صفحه سفید که چند تا سوراخ دارد ببینید. مانند دیدن از بین یک قطعه پنیر سوئیسی.

(خنده)

می توانید اینطوری تصورش کنید؟ چند نفر از شما نمی توانند آن را ببینند. حالا راحت تر شد.

(خنده)

حالا که متوجه شدید. این دو نمونه، پدیده های کاملا متفاوتی هستند. وقتی شما مکعب را پشت صفحه می بینید این لبه ها از بین می روند. اما به هر حال یک نوع تکمیل وجود دارد. همان طور که با دیدن این تصویر می توانیم بگوییم. ما به راحتی مکعب را می بینیم ولی نمی دانیم دقیقا کجا رنگ ها عوض می شوند؟ آیا مغز شما نیاز دارد که نقاش های کوچکی را پشت صفحه بفرستد؟ آیا نقاش های صورتی و نقاش های سبز سر اینکه تا کجا کدام رنگ را ادامه بدهند با هم دعوا می کنند؟ نه. نه مغز شما این مساله را نادیده می گیرد. مغز نیازی ندارد این مساله را حل کند. وقتی من برای اولین بار شروع به صحبت در مورد این مثالی که همین حالا بهتون نشان دادم کردم منظورم این یکی است. من گفتم که اینجا تکمیل کردنی رخ نمی دهد. و با خودم فکر کردم که این یک واقعیتی است که همیشه درست است. اما اخیراً راب ون لیر نشان داده که همیشه اینطور نیست.

اگر شما فکر می کنید که در این تصویر یک شی زرد می بینید من این را چند بار دیگر نمایش خواهم داد. به این مناطق خاکستری توجه کنید. شما یک سایه ای نمی بینید که دارد اینجا حرکت می کند؟ بله! این شگفت آور است. در واقع هیچ چیزی در قسمت های خاکستری نیست. هیچ کلکی در کار نیست. این یکی از کارهای ران رنسیک است که به درجاتی از آن پیشنهاد من در آخر کتابم الهام گرفته است. اجازه بدهید من این را برای چند ثانیه متوقف کنم. اسم این پدیده کوری در موقع تغییر است.

من دو تا تصویر به شما نشان خواهم داد یکی از این دو تا تصویر با آن یکی کمی تفاوت دارد. مثلا اینجا می بینید که تصویر اول و دوم فرقشان این است که یکی سقف خاکستری و آن یکی سقف قرمز دارد. بین این دو تا تصویر برای حدود یک چهارم ثانیه یک ماسک (پوشانه) نشان داده می شود. شما تصویر اول را می بینید بعد ماسک را و بعد تصویر دوم را و بعد ماسک را و به همین ترتیب این ها تکرار می شود و شما باید وقتی فرق دو تا تصویر را فهمیدید یک دکمه را فشار بدهید. پس تصویر اول برای ۲۴۰ میلی ثانیه نشان داده می شود بعد صحفه خالی می شود. بعد تصویر دوم ۲۴۰ میلی ثانیه نمایش داده می شود و دو مرتبه صفحه ۲۹۰ میلی ثانیه خالی است. و به همین ترتیب این مراحل تکرار می شود تا فرد مورد آزمایش دکمه را فشار بدهد. و بگوید که تغییر را دیده است. حالا من می خواهم آزمایش را روی شما انجام بدهم.

با یک مثال ساده شروع می کنیم. خوب این که مشکل نیست؟ همه می بینند؟ خیلی خوب. خوب افرادی که این آزمایش را انجام داده اند اندکی بیش از یک ثانیه بعد از شروع تغییر را متوجه می شدند. این یکی را می بینید؟ افراد این یکی را در نزدیک به ۲.۹ ثانیه متوجه شده اند. چند نفر هنوز پیداش نکرده اند؟ چه روی سقف آن کلبه هست؟ (خنده)

این یکی آسان است.

روی رودخانه پل است یا اسکله؟ این چند تای آخر خیلی جالب هستند. من می خواهم چند تا که واقعا تکان دهنده هستند به شما نشان دهم. این یکی خیلی تغییر بزرگی است و باز هم به سختی دیده می شود. آیا می توانید آن را ببینید؟ حضار : بله.

سایه ها عقب و جلو می روند بالای دماغه هواپیما.خیلی بزرگ است.

این یکی پانزده و نیم ثانیه وقت آزمایش دهندگان را می گرفته است. من این یکی را خیلی دوست دارم.این دیگر آخریش است.

چون که این خیلی واضح است و چیز خیلی مهمی است. چند نفر این را هنوز نمی بینند؟ چند نفر این را هنوز نمی بینند؟ آن هواپیما چند تا موتور زیر بالش دارد؟ (خنده)

درست در وسط تصویر.

خیلی ممنون از توجهتون. من قصد داشتم به شما نشان بدهم که دانشمندان سعی می کنند با روشهایی از بیرون و از دید ناظر خارجی به شما در مورد هوشیاری درونی شما اطلاعاتی بدهند که حتی خوابش را هم نمی دیده اید. و در واقع شما شناختی از هوشیاری خودتان تا آن حد که فکر می کنید ندارید. و در واقع ما در راه رسیدن به یک تئوری ذهن خیلی پیشرفت کرده ایم. جف هاوکینز امروز صبح سعی کرد که تلاشهای خودش

برای رسیدن به یک تئوری خوب در علوم اعصاب را توضیح دهد. و من با او موافقم که این مشکل بزرگی است. یک بار من در دانشکده پزشکی هاروارد سخنرانی می کردم ریس یک آزمایشگاه می گفت در آزمایشگاه ما یک جمله ای هست که می گوید: اگر شما روی یک نورون کار می کنید کار شما نوروساینس است. اگر شما روی دو تا نورون کار می کنید کار شما روانشناسی است. (خنده)

ما به تئوری های بیشتری نیاز داریم و خیلی از این ها از بالا به پایین خواهند آمد.

از شما خیلی متشکرم.

(تشویق)

از ما حمایت کنید!

تمام کتاب‌ها و فیلم‌های مستند در سایت به صورت رایگان ارائه می‌شوند.

اگر می‌توانید از ما حمایت کنید تا بتوانیم هزینه‌های نگهداری سایت را تامین کنیم

می‌خواهم کمک کنم

برو به صفحه اول سایت