آیا جنگ یک ابداع فرهنگی است؟

تکامل جنگ

بخش اول: جنگ یک ابداع فرهنگی است!

جان هورگن، ژورنالیست  و منتقد اروپایی حوزه علم می‌نویسد:

نظریه‌ی زیست‌شناختیِ ریشه‌های جنگ من را حسابی عصبانی می‌کند. براساس این نظریه، خشونت گروهی مرگ‌بار در ژن‌های ما تنیده شده است؛ ریشه‌های آن به میلیون‌ها سال قبل برمی‌گردند، تا زمان شامپانزه‌ها. مبلغان نظریه ریشه‌های ژرف جنگ هم سنگین‌وزن‌های دنیای علم هستند: استیون پینکر و ادوارد ویلسون. مایکل شرمر شک‌گرا هم بی‌وقفه این نظریه را تبلیغ می‌کند و رسانه‌ها عاشق نوشته‌های او هستند، چرا که ماجراهای خشن و زننده‌ای درباره‌ی شامپانزه‌های تشنه‌ی خون و انسان‌های عصر حجر روایت می‌کند.

اما شواهد بسیار زیادی داریم که نشان می‌دهد جنگ یک ابداع فرهنگی است-مثل کشاورزی با برده‌داری- که کمتر از دوازده‌هزارسال قدمت دارد…

اگر جنگ پدیده‌ای فطری و باستانی باشد، پس لزوما ناگزیر و اجتناب‌ناپذیر خواهد بود، درست نیست؟ شاید حتی بر این گمان باشید که تعصب، بزرگترین تهدید صلح است. این ادعایی است که داوکینز، سم هریس و هیچنز، آن جنگ‌طلب بزرگ، مطرح می‌کنند. اما من می‌گویم که آمریکا بزرگ‌ترین تهدید صلح است. اقدامات آمریکا نه‌تنها هیچ کمکی به حل معضل جنگ‌افروزی مسلمانان نکرده، که آن را شدت بخشیده است. داعش واکنشی است به خشونت آمریکا و متحدان آن علیه مسلمانان.

تکامل فرهنگ جنگ

بخش دوم

در بخش اول جان هورگن گفت که جنگ و خشونت فرهنگی بوده و ارتباطی با مسائل زیستی ندارد. در بخش دوم مایکل شرمر، نویسنده و مورخ تاریخ علم از آمریکا پاسخ وی را می‌دهد.

درک جان هورگن از جنگ به رویایی می‌ماند که یک دختربچهه برنده‌ی مسابقه‌ی زیبایی از «صلج جهانی» در ذهن دارد. او هیچ تصوری از مسئله‌ی طبیعت/تربیت ندارد و در الگویی از رفتار انسانی گیر افتاده که متعلق به دهه‌ی ۱۹۵۰ است و می‌گوید رفتار بشر یا ژنتیکی و ناگزیر است یا فرهنگی و تغییرپذیر.

او از آن‌جا که مخالف جنگ است به هیچ روی نمی‌تواند بپذیرد که مناقشات انسانی ژنتیکی و ذاتی باشند، چون معتقد است که اگر این‌طور باشد جنگ ناگذیر و اجتناب‌ناپذیر خواهد بود. اما به‌نظر می‌رسد که هورگن نظریه‌ی بازی‌های رفتاری و منطق تکاملی همه‌ی مناقشات انسانی، از قتل تا جنگ را نمی‌فهمد.

ریچارد داوکینز در ژن خودخواه می‌نویسد که:«برای یک دستگاه(ماشین) بقا، یک دستگاه بقای دیگر(که فرزند یا خویشاوندش نیست) صرفا جزئی از محیط پیرامون است، مثل یم صخره یا رودخانه یا یک تکه غذا» اما میان یک دستگاه بقا و یک صخره تفاوتی هست. یک دستگاه بقا اگر مورد سواستفاده و بهره‌کشی قرار بگیرد «به تلافی تمایل دارد چرا که خودش هم یک دستگاه است و برای آینده به ژن‌های نامیرای خودش اعتماد کرده، و هیچ تلاشی را برای حفط آن‌ها فرونخواهد گذاشت».
لذا، داوکینز نتیجه می‌گیرد که «انتخاب طبیعی ژن‌هایی را ارجح می‌شمارد که به‌طریقی دستگاه بقای‌شان را کنترل می‌کند.»

دستگاه‌های بقا می‌توانند چنان تکامل یابند که به کل خودخواه و خودبین شوند، اما چیزی مانع از افسار گسیختگی خودخواهی آن‌ها می‌شود، و آن این واقعیت است که دیگر دستگاه‌های بقا اگر مورد حمله قرار بگیرند تمایل دارند که «ضربه‌ی متقابل بزنند»، و اگر مورد بهره‌کشی قرار بگیرند تلافی کنند. این نیز به احساسات و رفتارهایی همچون نوع‌دوستی، جامعه‌دوستی و همکاری، در کنار خودخواهی، رقابت و انتقام‌جویی می‌انجامد.

بنابراین مناقشه میان دستگاه‌های بقایی که بر سر منابع محدود، فرصت‌های تناسلی و از این دست رقابت می‌کنند، اجتناب‌ناپذیر است. اما به‌نظر می‌رسد هورگن تصور می‌کند که اگر خشونت ژنتیکی باشد مثل بخار در یک لوله انباشته می‌شود و باید پیش از رسیدن به نقطه‌ی انفجار آن را رها کرد، اما این تصور کاملاً غلط است. از او که یک بازیکن هاکی است بیشتر انتظار داریم: وقتی تیم روبرو او را به لبه‌های زمین هل می‌دهند، اگر متقابلا آن‌ها را هل ندهد و تلافی کند، جایگاه، آبرو و فرصت‌هایی را از دست خواهد داد.

هورگن اشتباه می‌کند که می‌گوید جنگ هیچ «ریشه‌ی ژرفی» ندارد. می‌توانم به چندین مطالعه اشاره کنم که نشان از قدمت و شیوع مناقشات گروهی میان در دوره پلیستوسن و نیز در میان گروه‌ها و قبایل شکارچی-گردآورده دارند.

به گمانم ساموئل باولز در ایمیلی که برایم فرستاد به بهترین شکل جمع‌بندی کرده است:«به‌نظرم این بحث به‌شدت ایدئولوژیک شده است، که مایه‌ی تاسف است، چرا که پی بردن به این که جنگ در گذشته شایع بوده است، یا این‌که خصومت و دشمنی برون‌گروهی اساسی ژنتیکی دارد، از واقعیتی درباره‌ی میراث گذشتگان پرده بر‌می‌دارد، نه درباره‌ی سرنوشت آینده‌ی ما»

مرتبط: شکل دست انسان احتمالا میراثی از خشونت است!