چرا خوک ها پرواز نمی کنند؟

نویسنده با اشاره ای به یک اپرای اطریشی می آغازد و می گوید که دانش تنها می تواند به ما پاسخ «چگونه؟» را بدهد و نه «چرا؟» را.دانش می تواند به ما بگوید چگونه است که ما هستیم، اما پاسخی برای اینکه چرا ما هستیم ندارد. به زبان دیگر، مثال معروف هیوم، که از هست، باید باشد نتیجه نمی شود.

خوکاما آیا ما بایستی برای آشفتگی هایی که در اطراف مان در جریان است نگران باشیم؟ اگر به حرف تئوری پردازان داروینی گوش کنیم بله. آنها می گویند که مغز ما برای حل کردن مشکلات دنیای مدرن فرگشت نیافته و بیشتر مناسب زندگی در گروه های انسانی شکارچی-گردآورنده کوچک در نزدیک به سی هزار سال پیش است.

هیچ کدام از قابلیت های مغز، به درد زندگی امروزی نمی خورد: مراقبت برای تصادف نکردن با ماشین، پیدا کردن یک بانکدار خوب، و بچه دار نشدن بیشتر از تعدادی که می توانیم هزینه تحصیل عالیه شان را بدهیم. مشکل بیش از اینکه این باشد که زندگی ما سخت و دشوار شده باشد، این است که ما ابزار های لازم برای رویارویی با چالش های این زندگی را نداریم.بیخود نیست که به نظر می رسد همه دارند دیوانه می شوند.

داروینیسم در سالهای اخیر توجه بسیار زیادی جلب کرده است و به واقع، آنچه این تئوری درباره خویشاوندی ما با گونه های دیگر در طبیعت می گوید، نبایستی محل تردید باشد. کسانی که مخالفت می کنند بیشتر از این ناراحت اند که بابون ها، سروکله شان در شجره نامه ایشان پیدا شده. نسب شناسی که داروین ارایه می کند اما تنها یکی از دو بخش این تئوری است.

جز دوم، انتخاب طبیعی است که البته می گوید نه تنها می تواند شیوه توسعه حیات را توضیح می دهد بلکه تمامی تغییرات فرگشتی را هم کنترل می کند.مطابق این تئوری، فنوتیپ (مجموعه خصوصیات بروز یافته )یک موجود زنده را محصول تطابق با محیط می داند. هر چه تطابق فیزیکی یا روانی موجود زنده با محیط اش بیشتر باشد، امکان بقایش بیشتر می شود.

اما بایستی توجه کرد که می توان نسب شناسی داروین را پذیرفت بدون اینکه لزوما انتخاب طبیعی را مکانیسم اش دانست. اگر چنین باشد، تشخیص مشکل بشر مدرن به توسط داروینیسم محل پرسش اساسی است. اگر محیط انتخاب کننده صفات ما نبوده، پس مشکل هم اینجا نیست.

اما در حلقه های بیولوژیست ها، این روزها بجث هایی ست که دیگر نمی شود جز وفق پذیری تئوری را بی پرسش پذیرفت. داروینیست ها می گویند که تئوری وفق پذیری، بهترین ایده بشر بوده است ولی اگر معلوم شود که نادرست است، کنایه آمیز خواهد بود.

دو ایراد اصلی بر وفق پذیری یا همان انتخاب طبیعی:

اول، ایراد مفهومی. به نظر می رسد که انتخاب طبیعی می بایست هم برای صفات و هم برای اشخاص عمل کند. یعنی صفات انتخاب مثبت بشوند که برای این کار نیاز هست که این انتخاب مثبت (اجازه انتقال ژن به فرزندان) می بایست بر هر فرد از گونه انجام بشود. داروینیست ها می گویند که همزمان بر هر دو اعمال می شود ولی آیا نمی بایستی «انتخاب شدن برای» هم در کار باشد.

استیفن جی گولد اولین کسی بود که با طرح این موضوع جنجال برانگیز شد. در ۱۹۷۹ مقاله ای نوشت که وجود صفات را به سه گوش هایی که زیر قوس سقف ها می زنند تشبیه کرد.

از دید ناظر داروینیست، این سه گوش ها آنجا هستند چون انتخاب طبیعی شده اند. اما همانطور که گولد می گفت، این سه گوش ها، بخشی از ساختار اصلی (قوس سقف) هستند. دلیل اینکه ما شاهدشان هستیم این است که به کلیت وجود سقف بی توجهیم. به همین قیاس، صفاتی که ما در موجودات زنده مشاهده می کنیم با اینکه هیچ شکی نیست که وجود دارند، ولی معلوم نیست به چه دلیلی انتخاب طبیعی شده اند.

داروین هم وقتی حرف از مشاهدات اش در دستکاری هایی که دامداران در زمان جفت گیری در حیوانات با جفت کردن بهتر ها با هم می کردند می زد، منظورش استعاری نبود بلکه معتقد بود در طبیعت هم دقیقا همین اتفاق می اوفتد، تنها در این جا دستی در کار نیست که این کار را پیش ببرد و در مقیاس زمانی بسیار طولانی تری رخ می دهد.

اما واقعیت این است که این کاملا نادرست بود. داروین توجه نمی کرد که طبیعت کاملا فاقد هوشمندی است و بر خلاف دامداران «برای صفت خاصی» انتخاب نمی کند. این مشکل هم چنان در تئوری اش پابرجاست. نه «مادر طبیعت» و نه «ژن خودخواه» از خود عقلی ندارند تا برای صفتی انتخاب بکنند. البته شکی نیست که خدایی در کار نیست تا کار را به پیش برده باشد. ولی بالاخره این مشکل هم وجودی دو صفت، و ابهام اینکه کدام مبنای انتخاب بوده اند چطور حل می شود؟

دوم، ایراد تجربی. باوری فراگیر وجود دارد که بیولوژی بدون داروینیسم بقای نمی یابد. دن دنت، می گوید که در یک حرکت، تئوری داروین اتحاد بخش به دانش ما از حیات است. داکینز می گوید که اگر موجودات فضایی به زمین بیایند و برای تست هوش ما بخواهند پرسش کنند اولین سئوال این است که آیا هنوز متوجه فرگشت شده اید یا نه؟ اما واقعیت این است که روش های جایگزینی پیشنهاد شده توسط بیولوژیست ها که در عین اینکه تشکیکی در فرگشت موجودات از همدیگر ندارد، اما مکانیسم اش را انتخاب طبیعی نمی داند.

مدافعین انتخاب طبیعی می گویند که در فنوتیپ، یا خصوصیات موجود، اطلاعاتی از محیط اش وجود دارد. دنت می گوید وقتی به بال های مرغ دریایی نگاه کنیم می توانیم حدس بزنیم در کجا فرگشت یافته است: در محیطی که هوا ویسکوزیته و دانسیته ای برابر با هوا در ارتفاع هزار متری از سطح دریا داشته است. بنابراین، خصوصیات موجود زنده، تصادفی کنار هم نیستند بلکه به دلیل تصادفی نبودن محیط زیست شان، به صورت غیر تصادفی کنار هم جمع شده اند! می بینید که این یک تکرار مکرر است. این به شکل خلاصه انتخاب طبیعی است.

یک شکل دیگر فکر کردن به تئوری داروین پاسخ به این پرسش است: چرا حیوانات در بعضی خصوصیات به همدیگر شبیه اند؟

داروین پاسخ اش این بود که دلیل ش داشتن جد مشترک است.

اما سئوال را اینطور بپرسیم: چرا بعضی از خصوصیات در موجودات وجود ندارند؟ در این صورت، حرف های وفق پذیرگرایان (مدافعین انتخاب طبیعی)‌عجیب و غریب می شود.

مثلا بپرسیم چرا خوک ها بال ندارند؟ آنها خواهند گفت که خوک ها بال داشته اند ولی به دلیل اینکه هزینه زیادی تحمیل می کرده توسط طبیعت انتخاب منفی شده است. اما بایستی دانست که برای اینکه خوک بال داشته باشد، شما می بایستی خیلی چیزهای دیگر را تغییر بدهید. اصلا بایستی خوک را از اول اختراع کنید. عضلاتی تر، سبک تر، با پر و همین طور اندامی متناسب پرواز.

در حالی که می دانیم روند انتخاب طبیعی، یک مکانیسم عموما حفظ کننده است. یعنی به جای تغییرات اساسی، همیشه تلاش بر این است که با تغییرات جزیی، نتیجه گرفته بشود. این البته معقول است ولی راه را باز می گذارند که فنوتیپ هایی ایجاد بشود که نیازی به انتخاب طبیعی نداشته باشد.

این پدیده می تواند راه را برای فرگشت خصوصیاتی که به همراه یک صفت به ارث می رسند باز کند: صفت اصلی، انتخاب طبیعی می شود ولی صفتی که همراه اش هست، هیچ مزیت یا ضعف فرگشتی ندارند پس از قوانین انتخاب طبیعی نیست که بقا می یابد. مثل مورد اینکه همه موجودات با وجود تفاوت های بسیار آشکار، به استرس های محیطی پاسخ مشابه می دهند. یا موردی که در سی نسل روباه، تلاش شد که تنها اجازه تولید مثل به روباه های «رام» داده بشود ولی در انتها، یک سری صفات دیگر هم در آنها پدیدار شد: گوش هایشان آویزان شد، موهای شان خاکستری شد و دم شان تاب دار و پاهایشان کوتاه. این ها صفاتی هستند که در همه حیوانات اهلی شده دیده می شوند. تاب دار بودن دم هیچ ربطی به مزیت زیستی ندارد، تنها مرتبط با اهلی بودن است.

توصیه می‌شود: مقاله چرا فرگشت واقعی است در جواب به این مقاله

اصل مقاله به زبان انگلیسی