وضعیت تلاش برای بقا و عدم تناسب فرگشتی

افراد زیادی فکر می کنند که ما انسان ها از طبیعت بر نخاسته ایم و ما ورای سایر موجودات هستیم. متاسفانه این تصوری غلط و تراژیک است. مانند سایر موجودات، اجداد ما نیز فرگشت داروینی  داشته اند، تولید مثل کرده اند، و در طبیعت مشخصی تحول و بقا یافته اند.

اکنون که ما در شهرهای بزرگ زندگی می کنیم، محیط زندگیمان بسیار متفاوت از آنچه که ما به شکل زیستی با آن تطابق یافته ایم، است. ما در معرض عوامل زیادی هستیم که با فرگشتمان تناسبی ندارند و اثرات زیان آور زیادی بر سلامت فیزیکی و احساسی ما می گذارند.

یکی از مهمترین آثار این عدم تناسب این است که ما در معرض تحریک مکرر و ناضروری «وضعیت تلاش برای بقا» توسط شرایط محیطی هستیم. بعدا خواهیم دید که یک دینامیک مخرب تر می تواند این برانگیختگی «وضعیت تلاش برای بقا» را تشدید کند که آن نیز ناشی از عدم تناسب بین مدل زندگی و بیولوژی ما است.

Survival-Modeانسان ها به صورت بیولوژیکی برای مدل زندگی شکارچی- گردآورنده (Hunter- Gatherer) طراحی شده اند. قبل از ۱۲ هزار سال پیش که روش های کشاورزی ابداع شد و گسترش یافت، هر فردی در روی زمین به عنوان شکارچی- گردآوردنده زیسته بود و انسان ها و اجدادشان این شیوه را برای میلیون ها سال زیسته بودند.

آنچه ما در باره شیوه زندگی شکارچی- گردآورنده می دانیم بیشتر حاصل مطالعه زندگی شکارچی-گردآورنده های معاصر هست که به صورت ایزوله در نقاط مختلف دنیا زندگی می کنند و به نظر می آید مدل زندگیشان شباهت خیلی زیادی به اجدادمان دارد. شکارچی- گردآورندگان معمولا در گروه های ۲۵ تا ۴۰ نفره زندگی می کنند و بقایشان با شکار حیوانات وحشی و جمع آوری میوه ها و سبزیجات و دانه های وحشی تضمین می شود. قبل از ابداع کشاورزی و دامداری عملا راهی جز این برای زندگی وجود نداشت.

با وجود بعضی  تغییرات ژنتیکی در انسان در طی ۱۲ هزار سال گذشته، این تغییرات به نظر بسیار سطحی می آیند. مثلا در تغییر رنگ پوست و چشم و یا توانایی هضم شیر در بزرگسالان بوده است. این تغییرات ژنتیکی در این دوره فرگشتی کوتاه اصول طرح شکارچی-گردآورنده را در مغز و بدن ما تغییر خاصی نداده اند.

یکی از اصول اصلی طراحی ما این است که به گونه ای ساخته شده ایم که وقتی ریسکی برای بقای خود می بینیم “وضعیت تلاش برای بقا” تحریک می شود.

“وضعیت تلاش برای بقا”  فقط حالت ترس عمومی یا حس اولیه  دهشت از دریده شدن توسط خرس گریزلی یا پلنگ نیست. هر زمان که ما حسی از درد یا آشفتگی احساسی داشته باشیم – حتی اگر ناشی از احساس گناه و شرم و سرزنش خودمان باشد- مد بقا به شکل خودکار فعال می شود.

در حقیقت دلیل زیستی که احساسات ناخوشایند در ما تحریک می شوند این است که به ما هشدار دهند که ممکن است بقایمان در خطر باشد و واکنش مناسب برای پاسخ گویی به این ریسک را تحریک کند. وقتی ما احساس درد عاطفی شدید  مثلا به خاطر جدایی داریم، احساساتمان به ما می گویند که یک رابطه که برای ما بسیار مهم است ممکن است به زودی از دست برود و این درد عاطفی به صورت زیستی طراحی شده است تا محرکی باشد که کا عملی انجام دهیم که اگر ممکن است جلوی از دست رفتن این رابطه را بگیریم.

علی رغم اینکه رابطه ها امروزه برای ما مهم هستند، درد شدید و رنج آور”وضعیت تلاش برای بقا” که وقتی رابطه خصوصی مان در خطر است می بینیم  تنها زمانی معنا پیدا می کند که گذشته شکارچی – گردآورنده مان را در نظر بگیریم. انسان مخصوصا وقتی ابزار پیچیده و سلاحی نداشت، بسیار بعید بود که بتواند در دنیای وحشی تنها برای طولانی مدت زنده بماند. بنابراین اجداد شکارچی- گردآورند ما به درستی و به طور مطلق به رابطه متقابلشان برای بقا اعتماد داشتند. به خاطر این میراث فرگشتی ما به گونه ای طراحی شده ایم که  برای روابط نزدیک مان اهمیت زیادی در حد مرگ و زندگی قائل هستیم.

سطح بالای انزوای اجتماعی که این روزها در زندگی ما وجود دارد، مهمترین مثالی است که نشان می دهد زندگی فعلی ما با سابقه فرگشتی مان همخوانی ندارد.

وقتی مردم احساس می کنند که از حمایت برخوردار نیستند، رابطه عاشقانه ندارند، وقتی برای مدت طولانی احساس تنهایی می کنند، پی آمد هایش می تواند ویران کننده باشد. نشان داده شده است که انزوای اجتماعی روی سلامت فیزیکی ما اثراتی مشابه عدم تحرک و یا حتی سیگار کشیدن دارد و تنهایی فاکتور ریسک در بسیاری از بیماری های روانی  از جمله افسردگی ماژور است.

برای شکارچی – گردآورنده ها تنهایی و عدم رابطه و انزوا در گروه  خطر بسیار بزرگی بود که زندگیشان را تهدید می کرد. برای مثال کمبود غذای ناشی از خشک سالی می توانست گروه را مجبور کند که نه به خاطر سنگدلی بلکه صرفا به خاطر بقا یک یا چند عضو گروه را اخراج کنند تا باقی گروه بتوانند غذای کافی برای زنده ماندن داشته باشند.هر چقدر تعلق ها و وابستگی های فرد به گروه کمتر بود احتمال اخراجش از گروه بیشتر می شد و بنابراین باید تنها می ماند در در دنیای وحشی اطرافش می مرد. درد شدیدی عاطفی که فرد تنها تجربه می کند پی آمد میراث فرگشتی مان است و علامتی است که نشان می دهد ترک کامل حتمی است و بقا در خطر است.

اما نکته این است که زندگی مدرن امروز تنها بودن به ندرت خطر عدم بقا دارد. دلپذیر نیست که همیشه عصر شنبه(برای ما ایرانی‌ها می‌شود جمعه) تنها باشیم و کاری برای انجام دادن نداشته باشیم ولی این به تنهایی نشان نمی دهد که زندگی شما در خطر است.

ولی به خاطر پیشینه شکارچی گردآورنده ما ، تنها بودن طولانی مدت “وضعیت تلاش برای بقا” را تحریک می کند و مانند همه ی “وضعیت های تلاش برای بقا” استرس ایجاد می شود و استرس باعث آزاد شدن هورمون در سراسر بدن و مغز می شود. و استرس زیاد مزمن به نظر می آید مسئول بسیاری از مشکلات سلامت جسمی و روانی است که انسان های تنها معرض خطر آنها هستند.

بنابراین نکته طعنه آمیز این است که با وجودی که انزوای اجتماعی در زندگی امروز دیگر خطر عدم بقا را ایجاد نمی کند ، اما همان مکانیسم سابق مد بقا و تولید استرس را فعال می کند و بنابراین انزوای اجتماعی می تواند منجر به خطر عدم بقا شود چون “وضعیت تلاش برای بقا” به شکل نامناسب و غیر ضروری سطح استرس مزمن را بالا می برد. مغزمان هم به شکل ناخودآگاه وارد حالت غیر ضروری “وضعیت تلاش برای بقا” می شود نه به خاطر اینکه خطر مرگ ما را تهدید می کند بلکه چون مغز به خاطر سابقه فرگشتی مان گیج می شود و سطح این تهدید را در زندگی مدرن درست ارزیابی نمی کند. تمام زندگی مدرن ما دچار این عدم تناسب فرگشتی هست و بنابراین ما دائم سطح استرسی را تجربه می کنیم که اصلا سالم نیست.

من و همکارم تاد ریچی، دینامیک دیگری را هم در  انسان می بینیم که این تحریک غیر ضروری حالت های مد بقا را تشدید می کند. شواهد زیادی از مطالعات نوروساینش نشان می دهند که هورمون های استرس که به خاطر تحریک “وضعیت تلاش برای بقا”  آزاد شده اند، آثاری مشابه آثار مواد مخدر هم چون کوکایین و متامفتامین در مغز دارند.

برای دهه ها می دانیم که یکی از آثار پاسخ به استرس آزاد شدن اندروفین است که بر طبق تحقیقات بسیار عامل شیمیایی لذت در مغز است. هر زمان ما احساس لذت یا رضایت داریم این احساس ناشی از آزاد شدن  اندروفین در مغز است. ولی چون آزاد سازی اندروفین در مغز ، در پاسخ به استرس نیز وجود دارد، هر نوع احساس استرس یا درد نیز می تواند منجر به آزاد سازی اندروفین در مغز شود.

تاد ریچی و من می گوییم با وجودی که استرس و درد معمولا آگاهانه لذت آور دانسته نمی شوند، تقریبا همه ما به صورت ناخودآگاه از درد و استرسمان پاداش بایوشیمیایی دریافت می کنیم و تقریبا همه ما به برخی از تجربه های دردناک، استرس زا، غیر متعادل و حالت های فعال “وضعیت تلاش برای بقا” ، اعتیاد بایوشیمی پیدا می کنیم.

وقتی از افردا با سابقه افسردگی خواسته می شود که به تجربیات دردناک خود فکر کنند، مطالعه تصاویر مغز نشان می دهد که بلافاصله اندروفین در مغزشان ترشح می شود. یکی از ویژگی های بارز افسردگی گیر افتادن روی تردمیلی از افکار و احساسات دردناک است. مثلا احساس شرم یا پشیمانی از گذشته یا نا امیدی نسبت به آینده.  هر یک از این افکار که به ذهن فرد خطور می کنند به صورت ناخودآگاه به او یک پاداش بایوشیمیایی در مغز می دهند و بنابراین حالت افسردگی با این اعتیاد بایوشیمیایی به احساسات رنج آور و افکار دردناک تقویت می شود.

با وجودی که برخی افراد به صورت ژنتیکی بیشتر از سایرین در معرض افسردگی هستند، مطالعات شکارچی-گردآورنده از این ایده که افسردگی های کلینیکال ناشی از عدم تناسب فرگشتی است حمایت می کند. یک مطالعه گسترده از شکارچی- گردآورنده های کالولی در گینه نو نشان می دهد که از حدود دو هزار نفری که مصاحبه شدند تنها یک نفر ویژگی هایی نزدیک به افسردگی کلینیکال داشت . در حالیکه در یک فرهنگ مدرن صنعتی مثلا در جامعه امریکا حدود ۳۰۰ نفر از ۲۰۰۰ نفر از افسردگی کلینیکال رنج می برند.

ما این اثر را “عامل اعتیاد آور” نام گذاشته ایم و پیشنهاد داده ایم که این اثر عامل تقریبا تمام دردهای احساسی و بخش بزرگی از دردهای فیزیکی مزمن در انسان است.

خوشبختانه متوجه شده ایم که این عامل اعتیاد آور قابل ضعیف شدن است و حتی با تلاش زیاد می توان بر آن غلبه کرد.

اصل منبع به زبان انگلیسی (Survival Mode and Evolutionary Mismatch | Psychology Today)