هربرت اسپنسر: عقاید و نظرات

قانون کلى تکامل: تبدیل تکامل و انحلال به یکدیگر

….بارى هرچند چنین اصول کلى‌اى نظیر ویرانى‌ناپذیرى ماده، تداوم حرکت و ثبات و بقاى نیرو مؤلفه‌هاى سنتزى هستند که فلسفه مى‌کوشد به آن دست یابد، این‌ها حتى همراه با یکدیگر چنین سنتزى را تشکیل نمى‌دهند. چراکه ما نیازمند به یک قاعده یا قانون هستیم که سیر دگردیسی‌هاى ماده و حرکت را نشان بدهد، و بدینسان به کار یگانه‌سازى همۀ روندهاى تغییر و تحولى که در چند علم خاص بررسى مى‌شود بیاید. به عبارت دیگر منظور این است که اگر بپذیریم که چیزى چون سکون مطلق یا بقا و ثبات وجود ندارد، و بلکه همه‌چیز مدام در حال تغییر است، اعم از اینکه حرکت یابد یا حرکتش را از دست بدهد، یا روابط میان اجزائش تغییر یابد، در این صورت لازم است که قانون کلى توزیع مجدد و مداوم ماده و حرکت را بپذیریم.

اسپنسر گمشدۀ خود را در آنچه «قاعده» یا «قانون» یا «تعریف» تکامل مى‌نامد، مى‌یابد، بى‌آنکه فرقى میان آن‌ها بگذارد. «تکامل عبارت است از یگانگى ماده و پخش حرکت به نحوى که با آن متلازم باشد؛ و در طى آن ماده از یک همگنى   بالنسبه بى‌انسجام و بى‌تعین به یک ناهمگنى   بالنسبه متعین و منسجم مبدّل مى‌شود و در طى آن حرکت بازداشته شده نیز خود تبدیل صورتى به موازات آن خواهد داشت.»

این قانون را مى‌توان با استنباط از ثبات و بقاى نیرو به نحو قیاسى محرز گرداند. به شیوۀ استقرائى نیز مى‌توان. چراکه وقتى به برآمدن منظومۀ شمسى از دل تودۀ کهکشانى مى‌اندیشیم، یا به برآمدن موجودات زندۀ بسیار منظم و پیچیده از ارگانیسمهاى خیلى ساده‌تر، یا به پدید آمدن حیات روانى بشر، یا رشد زبان، یا تکامل سازمان اجتماعى، در همه‌جا سیرى از بى‌سامانى و بى‌تعینى نسبى به سامان و تعین نسبى، از بى‌انسجامى به انسجام، همراه با سیر تنوّع تدریجى، سیر از همگنى نسبى به ناهمگنى نسبى مى‌یابیم. فى المثل در تکامل موجود زنده یک تنوع یا تخصص کارکردى و ساختارى تدریجى مى‌بینیم.

ولى این فقط یک روى تصویر است. چه تراکم مادّه همراه با تحلیل حرکت است. و روند تکامل گرایش به سوى حالت تعادل، یعنى تعدیل و توازن نیرو‌ها دارد، که انحلال و تجزیه به دنبال دارد. فى المثل بدن انسان تحلیل مى‌رود و انرژی‌هایش را از دست مى‌دهد، مى‌میرد و تجزیه مى‌گردد؛ و هرجامعه‌اى صلابتش را وامى‌نهد و تباهى مى‌پذیرد؛ و گرماى خورشید رفته رفته رو به تحلیل مى‌رود.

عقاید هربرت اسپنسراسپنسر مواظب است که ادعا نکند که ما منطقا مى‌توانیم آنچه را که دربارۀ یک سیستم نسبتا بسته صادق است، به کل اشیاء، یعنى به جهان به‌طور کلى تعمیم دهیم. فى المثل ما نمى‌توانیم از به اصطلاح افول یا تحلیل رفتن منظومۀ شمسىمان به افول کل کائنات استدلال کنیم. و تا آنجا که علم ما قد مى‌دهد، ممکن است هنگامى که بر اثر تحلیل رفتن حرارت خورشید فروغ حیات در سیارۀ ما خاموش گردد، در نقطۀ دیگر از جهان در جریان روشن شدن باشد. حاصل آنکه ما حق نداریم احتجاج کنیم که آنچه براى جزء رخ مى‌دهد باید براى کل هم رخ بدهد.

در عین حال اگر در کل اشیاء تبدیل تکامل و انحلال به یکدیگر رخ بدهد ما باید «از تصور تکاملهائى که گذشتۀ بس دورى را آکنده است، و تکاملهائى که آینده‌اى بس دور از آن مالامال است، محظوظ شویم.» و اگر این نمایانگر عقیدۀ شخصى اسپنسر باشد مى‌توان گفت روایت امروزینى از بعضى کیهان‌شناخت‌هاب یونان باستان که اعتقاد به دور و کور داشتند به‌دست مى‌دهد. درهرحال حتى اگر در موضعى نباشیم که بتوانیم احکام قاطعى راجع به کل صادر کنیم، سیر تکامل و انحلال در اجزاء جارى است. و هرچند اسپنسر در ابتدا از قانون تکامل به عنوان قانون ارتقاء و ترقى سخن گفته بود، پیداست که اعتقادش به تبدیل تکامل و انحلال به یکدیگر این خوشبینى را محدود مى‌سازد.

جامعه‌شناسى و سیاست

آرمانى که اسپنسر از یک تلفیق و ترکیب (سنتز) کامل فلسفى در سر داشت او را بر آن مى‌داشت که از جهان غیرآلى هم، در پرتو اندیشۀ تکامل برداشت سنجیده و منظّمى داشته باشد. و خودش اشاره دارد که اگر قرار بود در نظام فلسفى به این مبحث هم بپردازد «دو مجلد را در بر مى‌گرفت، یکى مربوط به تکوین ستارگان و  دیگرى مربوط به تکوین زمین.» در واقع اسپنسر در فلسفه بمعنى الاخص همّت خود را مصروف و محدود به علم الحیات، معرفه النفس، علم الاجتماع و اخلاق مى‌سازد. البته اشاره‌هائى به موضوعات نجومى، فیزیکى و شیمیائى دارد، ولى در کتاب نظام چنانکه بایدوشاید به تکامل در حوزۀ غیرآلى (بیجان) پرداخته نشده است.

رعایت اختصار و کمبود جا ما را از بیان تفصیلى همۀ اجزاء نظام اسپنسر بازمى‌دارد. نظر نگارنده این است که علم الحیات و معرفه النفس را ندیده بگیریم، و در این بخش فقط اشاراتى به آراء و عقاید جامعه‌شناختى و سیاسى او بنمائیم و بخش بعدى را به موضوع اخلاق اختصاص دهیم.

جامعه‌شناس به مطالعۀ رشد، ساختار‌ها، کارکرد‌ها و فرآورده‌هاى جوامع انسانى علاقه دارد. امکان تدوین علم جامعه‌شناسى یا علم الاجتماع از این واقعیت برمى‌آید که ما مى‌توانیم توالیهاى منظمى در میان پدیده‌هاى اجتماعى مشاهده کنیم، که اجازۀ پیش‌بینى مى‌دهند؛ و این واقعیت هم که قوانین اجتماعى آمارى‌اند، و پیش‌بینی‌هائى که در این زمینه صورت مى‌گیرد تقریبى‌اند، این امکان را منتفى نمى‌سازد.

«علوم دقیقه فقط بخشى از علم است.»   آنچه مورد لزوم است امکان تعمیم است، نه دقت کمّى.  اسپنسر در مورد فایده‌مندى علم الاجتماع به شیوه‌اى کمابیش مبهم ادعا مى‌کند که اگر ما در تحولات ساختارى و کارکردى‌ایی که جوامع از میان آن مى‌گذرند نظمى را تشخیص دهیم «دانستن این نظم قطعا در قضاوتهاى ما در باب اینکه مترقى چیست، یا قهقرائى، مطلوب، عملى و خیالى کدام است تأثیر مى‌گذارد.»

وقتى که تنازع بقا را در روند کلى تکامل ملاحظه مى‌کنیم، شباهت‌هاى آشکارى بین حوزه‌هاى غیرآلى (بیجان)، آلى (جاندار) و فراآلى (اجتماعى) مى‌یابیم. رفتار یک شىء بیجان بستگى به روابط بین نیروهاى خود آن و نیروهائى دارد که در معرض آنهاست. به همین ترتیب رفتار یک موجود زنده فرآورد تأثیرهاى مشترک حاصل از طبیعت و سرشت درونى او و محیط او-اعم از زنده و بیجان-است. همچنین هرجامعۀ بشرى «پدیده‌هائى را نمایان مى‌سازد که به خصلت آحاد آن و شرایطى که در تحت آن به سر مى‌برند مربوط است.»

بدیهى است که این دو سلسله عوامل، اعم از درونى و بیرونى، ثابت نمى‌مانند. فى المثل توانشهاى انسان اعم از بدنى، عاطفى و عقلى در طول تاریخش پیشرفته‌تر شده، همچنانکه جوامع متکامل بشرى از لحاظ محیط آلى و غیرآلى‌اش، تحولات معتنابهى به خود دیده است.

همچنین فرآوردهاى جامعۀ متکامل، یعنى نهاد‌ها و آفریده‌هاى فرهنگى‌اش، عوامل مؤثر تازه‌اى پدید آورده‌اند. علاوه بر این، هرچه جوامع بشرى بیشتر توسعه و تکامل مى‌یابند، بیشتر در یکدیگر اثر مى‌گذارند، به نحوى که محیط فراآلى (اجتماعى) اهمیت هرچه بیشترى کسب مى‌کند.

ولى على‌رغم پیچیدگى فزایندۀ این وضع، همنوائى مشابهى بین نیرو‌ها اعم از درونى و بیرونى، در هریک از سه حوزه قابل تشخیص است. بارى هرچند تداومى بین سه حوزۀ جاندار و بیجان و اجتماعى برقرار است، گسستگى نیز هست. اگر شباهتى هست، عدم شباهت هم هست.

فى المثل این تصور را که جامعه همچون یک ارگانیسم است ملاحظه کنید. رشد جامعه نیز مانند رشد یک بدن زنده، به معنى حقیقى کلمه، همراه است با تنوع تدریجى ساختار‌ها و در نتیجه تنوع تدریجى کارکرد‌ها (یا وظیفه‌ها) مى‌گردد. ولى این وجه شباهت بین بدن زنده و جامعۀ بشرى، وجه تمایزى بین آن دو و نیز اجسام بیجان هم هست. چه طبق نظر اسپنسر اعمال اجزاء مختلف یک شىء بیجان را حقا نمى‌توان کار کرد یا وظیفه شمرد.

علاوه بر این، تفاوت مهمى بین جریان تنوع در یک بدن زنده و همین جریان در ارگانیسم اجتماعى وجود دارد. چه در ارگانیسم اخیر آن نوع تنوّعى را که در ارگانیسم اول (بدن زنده) منتهى به این مى‌شود که فقط یک جزء تبدیل به اندام هوش و اجزاء دیگر تبدیل به اندامهاى حسى بشوند و اجزاء دیگر تبدیل به این‌ها نشوند، نمى‌یابیم. در یک ارگانیسم فردى یا بدن زنده «آگاهى در یک بخش کوچک از کل مجتمع گرد مى‌آید» حال آنکه در ارگانیسم اجتماعى «در کل مجتمع پخش و پراکنده است: همۀ آحاد استعداد آن را دارند که داراى خوشبختى یا بدبختى باشند، و این استعداد، اگر به درجات مساوى نباشد، لااقل نزدیک به یکدیگر است.»  تبعیت کنند. و این دقیقا نتیجه‌اى است که اسپنسر از گرفتن آن پرهیز مى‌کند.

همین است که در مورد استقلال نسبى اعضاء منفرد جامعۀ سیاسى تأکید مى‌ورزد، و این تشبیه را تخطئه مى‌کند که جامعه به آن معنى عبارت از یک ارگانیسم است که فرا‌تر از سرجمع اعضاى خود است و غایتى دارد که با غایات اعضاى خود فرق دارد. «بنابراین حس مشترک اجتماعى وجود ندارد، بالنتیجه رفاه جمع، جدا از رفاه یکایک اعضا، هدفى نیست که جست‌وجو شود. وجود جامعه براى سود و صلاح اعضا است، نه وجود اعضا براى سود و صلاح جامعه.» به‌عبارت دیگر مى‌توانیم گفت که وجود دست و پا براى خیر و صلاح کل بدن است. ولى در مورد جامعه باید بگوئیم که کل اعضا وجود دارد به‌هرحال نتیجه‌گیرى اسپنسر روشن است. و حتى با آنکه احتجاجاتش‌گاه مبهم و گیج‌کننده است، این نکته هم روشن است که به عقیدۀ او، تشبیه بین ارگانیسم و جامعۀ سیاسى نه فقط گمراه‌کننده بلکه خطرناک نیز هست.

آرى نظرگاه او چنین است. عزم او به استفاده از اندیشۀ تکامل در حوزۀ همه پدیده‌ها او را بر آن مى‌دارد که از جامعۀ سیاسى، یعنى کشور، به عنوان یک موجود فراآلى سخن بگوید. ولى از آنجا که مدافع سرسخت آزادى فردى در قبال دعاوى و تضییقات دولت است، مى‌کوشد زهر این تمثیل را با تصریح به تفاوتهاى ماهوى موجود بین بدن زنده و بدنۀ جامعۀ سیاسى بگیرد. و این کار را با بیان این نظر انجام مى‌دهد که رشد و توسعۀ سیاسى همانا سیر به سوى یگانگى و یکپارچگى است، به این معنى که گروههاى اجتماعى بزرگ‌تر مى‌شوند و اراده‌هاى فردى به یکدیگر مى‌پیوندند و در یکدیگر محو مى‌شوند، ولى این سیر، حرکت از همگنى به ناهمگنى نیز هست، لذا تنوع نیز رو به افزایش دارد. به اعتقاد او فى المثل همپاى پیشرفت تمدن به سوى جامعۀ صنعتى نوین، تقسیمات و طبقات اجتماعى جوامع بالنسبه ساده‌تر رفته‌رفته قاطعیت خود را از دست مى‌دهد و حتى محو مى‌گردد. و این نشانه‌اى از پیشرفت است.

نکتۀ موردنظر اسپنسر تاحدودى مبتنى بر این نظر اوست که «حالت همگنى یک حالت ناپایدار است، و آنجا که اثرى از ناهمگنى باشد، میل به سوى ناهمگنى بیشتر پدید مى‌آید.» و چون اندیشۀ سیر تکامل را بر این نکته بیفزاییم، چنین برمى‌آید که جامعه‌اى که در آن میزان تنوع بالنسبه بیشتر باشد، متکامل‌تر از جامعه‌اى است که تنوّع در آن بالنسبه کمتر است.

در عین حال روشن است که نظرگاه اسپنسر بر ارزشگذارى هم تکیه دارد. به این شرح که مى‌خواهد بگوید جامعه‌اى که در آن آزادى فردى بیشتر و پیش‌تر باشد، ذاتا قابل ستایش‌تر از جامعه‌اى است که در آن آزادى فردى کمتر است. آرى اسپنسر عقیده دارد جامعه‌اى که اصل آزادى فردى را به عمل درآورده باشد، ارزش بقاى بیشترى از جوامعى که آن اصل را به فعلیت درنیاورده باشند، دارد. این را مى‌توان به یک قضاوت صرفا مبتنى بر واقعیت حمل کرد.

ولى این نکته بر نگارندۀ این سطور روشن است که اسپنسر به‌هرحال جامعۀ نوع اول را بخاطر داشتن ارزش ذاتى بیشترش، بیشتر سزاوار بقا مى‌شمارد.

اگر از روایت اسپنسر در مورد جوامع ابتدائى و پیشرفت آن‌ها صرف‌نظر کنیم، مى‌توان گفت که او بیشتر از هرچیز توجهش را به گذار از جامعۀ نظامیگرا یا مبارزه‌جو به جامعۀ صنعتى معطوف مى‌دارد. جامعۀ مبارزه‌جو اساسا جامعه‌اى است که «در آن ارتش همانا ملت بسیج شده است و ملت همانا ارتش در حال استراحت؛ و بنابراین ساختارى به خود مى‌گیرد که بینابین ارتش و ملت است.» در واقع این نوع جامعه هم رشد و توسعه‌اى دارد. فى المثل رهبران نظامى، به صورت زعماى کشورى یا سیاسى درمى‌آیند، چنانکه امپراطوران روم چنین بودند؛ و با گذشت زمان، ارتش به صورت یک صنف حرفه‌اى از جامعه درمى‌آمد، به جاى آنکه کل جمعیت ذکور و بالغ را دربر بگیرد. ولى در جامعۀ مبارزه‌جو به‌طور کلى یکپارچگى و به هم پیوستگى بر جامعه حاکم است. هدف اولى و اصلى همانا بقاى جامعه است، حال آنکه بقاى افراد فقط از آن نظر اهمیت دارد که وسیلۀ نیل به آن هدف اصلى و اولى قرار مى‌گیرند.

همچنین در چنین جامعه‌اى رفتار افراد مدام تنظیم مى‌گردد و «فردیت هرعضوى از نظر آزادى و مال و جان، دست‌نشاندۀ جامعه است، به طورى که عمدتا یا کلا در اختیار دولت است.»   بعلاوه، از آنجا که جامعۀ نوع مبارزه‌جو مى‌کوشد به خودکفائى برسد، خودمختارى سیاسى را قرین با خودمختارى اقتصادى مى‌جوید. بی‌شک آلمان نازى مى‌توانست از نظر اسپنسر مثال خوبى از احیاى جامعه‌اى از نوع مبارزه‌جو در عصر صنعتى جدید باشد.

اسپنسر انکار نمى‌کند که جامعۀ نوع مبارزه‌جو در سیر تکاملى که تنازع بقا نامیده مى‌شود، و در عرصۀ آن اصلح بقا مى‌یابد، نقشى اساسى ایفا کرده است. ولى بر آن است که هرچند کشاکش موجود در داخلۀ جامعه براى تشکل و رشد جوامع ضرورى بوده است، با این‌همه پیشرفت تمدن سبب شده است که جنگ رفته‌رفته غیرضرورى شود. پیشرفت تمدن به نحو روزافزونى جنگ را نالازم مى‌نمایاند. بدینسان جامعۀ مبارزه‌جو ناهماهنگ با پیشرفت زمان است و لازم است به سوى نوع دیگرى از جامعه که اسپنسر جامعۀ صنعتى مى‌نامد سیر انتقالى پیدا کند.

این بدان معنى نیست که تنازع بقا متوقف یا موقوف مى‌گردد، بلکه به این معنى است که صورتش را تغییر مى‌دهد و به هیأت «تنازع بقاى صنعتى» درمى‌آید، که در آن جامعه‌اى اصلح براى بقاست که «بیشترین تعداد از مناسب‌ترین آدم‌ها را به بار بیاورد-آدمهائى که بهتر از همه براى زندگى در کشور صنعتى سازگارى دارند.»  اسپنسر به این نحو مى‌کوشد از اتهامى که به او وارد مى‌کنند رهایى یابد، این اتهام که مى‌گویند چون به مفهوم جامعۀ نوع صنعتى مى‌پردازد، اندیشۀ تنازع بقا و بقاى اصلح را فرومى‌گذارد.

اشتباه بزرگى است اگر تصور شود که مراد اسپنسر از جامعۀ صنعتى صرفا جامعه‌اى است که در آن شهروند انحصارا یا غالبا مشغول به زندگى اقتصادى تولید و توزیع هستند. چه جامعۀ صنعتى به این معناى محدود و مقید با تنظیم دقیق و اکید کار به توسط دولت سازگار است. حال آنکه دقیقا همین عنصر اجبار است که اسپنسر مى‌خواهد طرد کند. در سطح اقتصادى، جامعه‌اى که مطمح نظر اوست، جامعه‌اى است که با اصل آزادى عمل (لسه‌فر) اداره مى‌شود. لذا از نظر او حکومت‌هاى سوسیالیستى و کمونیستى بسى بدور از تصورى هستند که او از جامعۀ صنعتى دارد. وظیفۀ دولت حفظ آزادى و حقوق فردى و حل و فصل دعاوى متعارض به هنگام لزوم است. این کار دولت نیست که رسما در زندگى و شیوۀ گذران شهروندان دخالت کند، مگر اینکه چنین دخالتى براى حفظ صلح داخلى لازم باشد.

به عبارت دیگر در نوع آرمانى جامعۀ صنعتى به معنائى که اسپنسر مراد مى‌کند تأکید از جمع، یعنى کل جامعه برداشته شده و بر فرد گذاشته شده است. «تحت رژیم صنعتى، فردیت شهروند به جاى آنکه قربانى جامعه شود، مورد حمایت جامعه قرار مى‌گیرد. و دفاع از فرد و فردیت به صورت وظیفۀ اساسى جامعه درمى‌آید.» به‌این شرح که وظیفۀ عمدۀ دولت حل و فصل منصفانۀ دعاوى مطروحه بین شهروندان و جلوگیرى از تخطى و تجاوز آزادى یک فرد به حریم آزادى دیگرى است.

اعتقاد اسپنسر به قابل اطلاق بودن قانون تکامل بر همه‌چیز او را بر آن مى‌دارد که قائل شود که گرایش سیر تکامل به سوى جامعۀ صنعتى است، و با خوشبینى زیاده از حدى چنین جامعه‌اى را اساسا صلح‌آمیز و صلح‌جو مى‌داند. و تمایل دولت‌ها به دخالت و تحکّم [در امور شهروندان] که او در دهه‌هاى اخیر عمرش شاهد آن بود، او را بر آن داشت که بیم خود را از «بازگشت برده‌دارى» ابراز دارد، و به هرگونه تمایلى که دولت یا هریک از ارگانهاى آن در جهت قادر مطلق یا فعال ما یشاء نشان دادن خود دارند شدیدا حمله کند. «خرافۀ سیاسى بزرگ قدیم همانا حق الهى سلاطین بود. خرافۀ سیاسى بزرگ عصر جدید حق الهى مجلسین است.»  همچنین «در گذشته نقش لیبرالیسم تعیین حد اقتدار سلاطین بود. نقش لیبرالیسم راستین در آینده همانا تعیین حد اقتدار مجلسین است.»

پیداست که اسپنسر در این حملۀ بى‌محابا به «بازگشت برده‌دارى» صرفا به تأثیر اتوماتیک هیچیک از قوانین تکامل‌نظر ندارد. کلام او ملهم از اعتقاد پرشور به ارزش آزادى و ابتکار فردى است، و این اعتقاد شخصیت و خلق‌وخوى مردى را جلوه‌گر مى‌سازد که در هیچ دوره از ادوار زندگیش در برابر قدرت یا مرجعیت حاکم صرفا از آن‌روى که قدرت است سرخم نکرده است. و این واقعیت را همگان مى‌دانند که اسپنسر حمله‌اش را به تضییقات دولتى در حوزۀ آزادى خصوصى تا آنجا پیش برد که مقررات کارخانه‌ها، بازرسى بهداشتى توسط مأموران دولت، ادارۀ پست، امداد دولت به تهیدستان و آموزش و پرورش دولتى را هم محکوم مى‌کرد.

لازم به گفتن نیست که او نفس اصلاحات یا دستگیرى از درماندگان یا ادارۀ بیمارستان‌ها و مدارس را محکوم نمى‌کرد، بلکه تأکیدش در مورد سازمان‌دهى داوطلبانه این‌گونه کار‌ها و نهاد‌ها بود که آن را نقطۀ مقابل عملکرد و مدیریت و نظارت دولتى مى‌شمرد. ما حصل آنکه آرمان او جامعه‌اى بود که به قول خودش فرد همه‌کاره و دولت هیچکاره باشد، برعکس نوع جامعۀ مبارزه‌جو که در آن دولت همه‌کاره و فرد هیچکاره است.

شاید برابر نهادن اسپنسر جامعۀ صنعتى را با جامعۀ صلح‌جوى ضد نظامیگرى از نظر ما غریب بیاید، مگر اینکه بگوئیم این برابر نهادن طبق تعریف صادق است. نیز محتمل است که دفاع مفرط او از خطمشى آزادى عمل (-لسه‌فر) به نظر ما عجیب و غریب بیاید، یا لااقل از توابع یک نگرش قدیمى بنماید. به نظر نمى‌رسد که او مانند میل، البته به شیوه‌اى ناقص، و مانند ایدئالیستى چون ت. ه‍. گرین  ، به شیوه‌اى کامل‌تر، درک کرده باشد که قانونگذارى اجتماعى و به اصطلاح دخالت دولت چه‌بسا براى تأمین خواسته‌هاى مشروع هر شهروندى در جهت نیل به یک زندگى شایستۀ انسانى لازم باشد.

در عین حال خصومت اسپنسر با قانونگذارى اجتماعى-که امروزه اکثریت شهروندان انگلیسى امر مسلم مى‌گیرند-نباید ما را از دیدن این واقعیت بازدارد که او نیز مانند میل خطرات بوروکراسى و هرگونه بالا گرفتن قدرت و دامنۀ کارکردهاى دولت که قهرا آزادى و اصالت و ابتکار فردى را خفه مى‌سازد، به عیان مى‌دید. به نظر نگارندۀ این سطور چنین مى‌رسد که پرواى خیر و صلاح عام انسان را، تا میزانى بس بیشترى از آنچه اسپنسر مایل بود، به تصویب و تأیید عمل دولت مى‌کشاند.

ولى هرگز این حقیقت نباید فراموش شود که مصلحت عام چیزى نیست که بکلى با خیر و صلاح فرد فرق داشته باشد. و بی‌شک اسپنسر در این اندیشه کاملا بر حق بود که هم به خیر فرد و هم به صلاح جامعه به‌طور کلى است که شهروندان بتوانند آزادانه در استکمال خود بکوشند و از خود ابتکار نشان دهند. چه‌بسا ما چنین بیندیشیم که این وظیفۀ دولت است که شرایطى را تأمین و برقرار نماید که در آن افراد بتوانند خود را پرورش دهند، و این امر فى المثل مستلزم این است که دولت باید به فراخور استعدادى که افراد براى بهره‌ور شدن از تعلیم و تربیت دارند، همۀ وسایل و امکانات آن را فراهم سازد. ولى چون این اصل را پذیرفتیم که دولت باید عملا به ایجاد و حفظ شرایطى بپردازد که در پیش گرفتن یک زندگى شایستۀ انسانى را به فراخور استعدادهاى هرمرد و زنى ممکن سازد، در معرض این خطر قرار مى‌گیریم که فراموش کنیم مصلحت عام یک‌چیز انتزاعى نیست که مصالح عینى افراد بیرحمانه در پاى آن قربانى شود.

موضع اسپنسر، على رغم مبالغه‌هاى عجیب و غریبش، این فایده را دارد که به یاد ما مى‌آورد که دولت به خاطر انسان وجود دارد، نه انسان به خاطر دولت. علاوه بر این دولت یا کشور چیزى نیست مگر شکلى از سازمان اجتماعى. یعنى تنها شکل مشروع جامعه نیست. و یقینا اسپنسر این نکته را دریافته بود.

چنانکه پیش‌تر اشاره کردیم، برداشت‌ها و آراء سیاسى اسپنسر تاحدى بیان قضاوتهاى واقعى یعنى مبتنى بر واقعیات بود و با تعبیر و تفسیر او از سیر کلى تکامل پیوند داشت، و تا حد دیگر بیان قضاوت ارزشگذارانه بود. فى المثل حکمش به اینکه جامعۀ صنعتى ارزش بقاى بیشترى از سایر انواع جوامع دارد، تا حد برابر با این پیش‌بینى بود که در عالم واقع هم نظر به سیر تکامل، بقاى آن بیشترست. ولى تاحدى هم حاکى از این قضاوت بود که جامعۀ صنعتى به خاطر ارزش ذاتى‌اش سزاوار بقاى بیشتر است. کاملا روشن است که ارزیابى مثبت آزادى شخصى فى الواقع عامل تعیین‌کننده‌اى در بینش و برداشت او از جامعۀ جدید بود. این نیز روشن است که اگر کسى به این نتیجه برسد که جامعه‌اى بیشتر بقا مى‌یابد که به آزادى و ابتکار فردى حرمت مى‌نهد، این نتیجه‌گیرى در درجۀ اول بر قضاوت ارزشى یا ارزشگذارى او مبتنى است تا بر نظریه‌اى راجع به عملکرد خودبه‌خودى یکى از قوانین تکامل.

از ما حمایت کنید!

تمام کتاب‌ها و فیلم‌های مستند در سایت به صورت رایگان ارائه می‌شوند.

اگر می‌توانید از ما حمایت کنید تا بتوانیم هزینه‌های نگهداری سایت را تامین کنیم

می‌خواهم کمک کنم

برو به صفحه اول سایت