منشا انسان – بخش آخر

میمون‌های بزرگ وقتی که غذایی به دست می‌آورند و حیوانی را شکار می‌کنند فقط خودشان می‌خورند، و در مواردی هم تقسیمات اجباری صورت می‌گیرد و آن موقعی است که مثلاً یکی از اعضای قدرتمند گروه به نوعی از قدرت خود استفاده می‌کند. اما به طور کلی تقسیم غذا بین آن‌ها معمول نیست.

اما از موقعی که اولین انسان‌ها ظاهر شده‌اند -این مسئله برای کسانی که تاریخ انسان و تاریخ جامعه انسانی را می‌نویسند بسیار مهم است – حقیقتاً یک سازمان اجتماعی کاملاً رضایت بخش برای اینکه مواد غذایی بین افراد گروه تقسیم شود، وجود دارد.

باید اضافه کنیم که آثار مربوط به سکونتگاه (مسکن) از نوع بسیار ساده آن، یعنی به صورت پاراوان و یا به صورت پناهگاه و در مواردی به شکل مدور در لایه‌های مربوط به ۲ میلیون سال پیش شناسایی شده‌اند. بنابراین تصویری که از اولین انسان‌ها در اختیار داریم تفاوت چندانی از نظر تکنولوژی و رفتار با نمونه‌های امروزی در مناطق قابل مقایسه با آن دوره ندارد. منظور ما اصلاً مقایسه انسان‌ها نیست، اما می‌توان نحوه و نوع زندگی، تکنیک‌های مختلف و تکنولوژی‌های متفاوتی که مورد استفاده قرار می‌گرفته‌اند را مقایسه نمود.

سپس تا اینجا، انسان‌های اولیه و انسان‌هایی که من در مورد آن‌ها صحبت کردم به این بخش یا این استان از شرق افریقا تعلق دارند. از این زمان به بعد؛ یعنی از ۲ میلیون سال پیش به بعد است که احتمالاً انسان مشخصی تحت عنوان «انسان ماهر» وجود داشته، که‌‌ همان انسان است. او رفتارش متفاوت است (یعنی از گیاهخواری، و تقریباً غیرمتحرک بودن به همه چیزخواری و تحرک به این معنی که او باید به دنبال شکار بدود)، آرام آرام به اروپا و آسیا وارد می‌شود.

قدمت قدیمی‌ترین ابزارهایی که در اروپا پیدا شده‌اند بیش از ۲ میلیون سال را نشان می‌دهند، و البته در این‌باره صحبت زیاد است، زیرا باقی‌مانده‌هایی که در فرانسه پیدا کرده‌ایم و به این زمان تعلق دارند بحث‌انگیزند. او قدیمی‌ترین آثاری که در آسیا پیدا شده‌اند به نظر می‌رسد که به یک میلیون و هشتصد هزار سال برسند. چینی‌ها در مواردی صحبت از ۲ میلیون سال می‌کنند که به نظر غلوآمیز می‌نماید. بالأخره بین ۱/۸ میلیون و ۲/۲ میلیون سال ما با آغاز گروه‌های انسانی در منطقه اورازی (اروپا و آسیا) روبه رو هستیم.

این طور به نظر می‌رسد که از این گهواره واحد است که انسان به بزرگ‌تر کردن محدوده جغرافیایی زندگی‌اش اقدام کرده است، تا اینکه بالاخره خود را به مناطق جنوبی اروپا و به آسیا می‌رساند. و در دورهای بسیار متأخر‌تر و جدید‌تر با پای پیاده، و سپس از طریق تنگه برینگ به شمال آمریکا می‌رسد. در دوره آخرین یخبندان و در حدود ۴۰ تا ۵۰ هزارسال پیش نیز به استرالیا می‌آید، زیرا در آن موقع اندونزی به آسیا و استرالیا از طریق یک راه عبور دریایی متصل می‌شد. و بدین گونه انسان بر سراسر کره زمین پراکنده می‌شود.

من یک بار دیگر درباره این تاریخ به طور کلی صحبت کرده‌ام، بسیار جالب است که ببینیم این رخداد‌ها به چه صورتی به وجود آمدند، و همچنین راه کارهای دیرین‌شناختی را درک کنیم، و دلایل اینکه چرا دیرین‌شناسان تاریخ انسان را بدین صورت نقل می‌کنند، متوجه شویم. و اما در همین راستا یعنی موضوع منشا انسان، راهی برای توضیح به شما وجود دارد، و آن عبارت است از اینکه چندین منشأ وجود دارد.

در اینجا یک منشا برای نوع انسان وجود دارد که حدود ۳ میلیون سال پیش است،. در اینجا، مسئله منشأ انسان‌نما‌ها با یک منطقهٔ جغرافیایی وسیع در افریقا و در زمانی حدود ۷ تا ۸ میلیون سال مطرح است. و بالاخره منشأ انسان که می‌تواند منشا انسان‌نما‌ها نیز باشد؛ یعنی اجیپتوپیتک کوچک با دمی بلند که به حدود ۳۵ میلیون سال پیش می‌رسد و بالاخره سایرین.

لاحظه می‌کنید که منشأ ایده آل هنوز قابل بررسی نیست، و آن هم با قدمتی که هنوز نتوانسته‌ایم به درستی تعیین کنیم و دلیلش این است که منشاهایی که توانسته‌ایم روشن کنیم هنوز در قالب دوره‌های مختلف قرار می‌گیرند. تعریف انسان نیز از جمله مسائلی است که کاملاً مورد توافق همه نیست و به نظر هم می‌رسد، کار زیاد ساده‌ای نباشد.

من در فرصت‌های گوناگونی با دوستان و همکاران رشتهٔ خودم و رشته‌های دیگر نیز درباره تعریف انسان بسیار صحبت کرده‌ام. در این راستا ببینیم که با چه تعاریفی مواجه می‌شویم؟

انسان موجودی است دوپا، که در این صورت می‌توانیم منشأ آن را از نظر زمانی در ۷ تا ۸ میلیون سال پیش قرار دهیم. او یک موجود همه چیزخوار است در این صورت منشأ زمانی آن را ۳ میلیون سال می‌توان تعیین کرد. او یک صنعتگر است و ابزار می‌سازد. در این صورت قدمت ابزارسازی به زمان انسانهای اولیه از نوع استرال‌اپیتک‌ها برمی گردد. یا اینکه بگوییم موجودی است که مغز بزرگی دارد در این صورت قدمت آن را در ۳ میلیون سال پیش با انسانهای ماهر مشخص می‌کنیم. و یا اگر بگوییم که موجودی است که صحبت می‌کند.

اما این احتمال نیز وجود دارد که زبان تلفظ شده و مشخص به این زمانی که من به آن اشاره کردم مربوط نشود. یا اینکه موجودی است که اجتماع سازمان یافته دارد. این به چه معنی است؟ البته که انسان یک موجود اجتماعی است. ولی تمام میمون‌ها نیز موجوداتی اجتماعی هستند. و اما از چه زمانی است که یک جامعه به جامعه دیگری تبدیل می‌شود، در واقع به چه نوع جامعه‌ای؟ ما مطمئن هستیم که تقسیم کردن خوراک در جامعهٔ زمان انسان‌های ماهر وجود داشته است، اما سکونت‌گاهی که به استرال‌اپیتک‌ها تعلق داشته باشد، هنوز پیدا نکرده‌ایم و بنابراین نمی‌دانیم که اجداد ما یعنی انسان‌نما‌ها، ویژگی تقسیم خوراک و بذل و بخشش را داشته‌اند یا خیر؟

بنابراین تنها امکان و طریق برای یک دیرین‌شناس دربارهٔ تعریف انسان فقط پیشنهاد است، خوب توجه کنید من می‌گویم فقط پیشنهاد یک تعریف آناتومیک است. ما دیرین‌شناسان چیزی جز مقداری استخوان برای مطالعه در اختیار نداریم، آیا کار دیگری هم می‌توان کرد؟ من استخوان‌های انسان‌نما‌ها را پیدا می‌کنم، آن‌ها را کنار هم می‌گذارم و با هم مقایسه می‌کنم، این کاری استخوان‌هایی که پیدا کرده‌ام به تمامی گالری‌های دیرین‌شناسی به موزه‌ها می‌روم و آن‌ها را مقایسه می‌کنم و در مقایسه به وجه تمایزاتی از نظر ریخت‌شناسی در بین آن‌ها پی می‌برم.

در مقایسه برخی از استخوان‌ها تفاوت‌های بسیار جالبی دیده می‌شود و با بعضی دیگر نمونه‌ها کاملاً مشابه هستند و در ‌‌نهایت کاری را انجام می‌دهم که همهٔ شما‌ها انجام می‌دهید: یعنی آن‌ها را در دو طرف روی هم می‌گذارم و درمی یابم که یک طرف استخوان‌ها کمی با استخوان‌های انسان امروزی تفاوت دارند، و استخوان‌های طرف دوم بسیار به ما نزدیک‌ترند، و کاملاً روی استخوان‌های ما قرار می‌گیرند.

استخوان‌های طرف اول به انسان‌نما‌ها تعلق دارند و استخوان‌های طرف دوم به انسان. اولی استرال‌اپیتک‌ها هستند و دومی از نوع انسان، به عبارت دیگر من یک تعریف دارم و تنها تعریفی است که می‌توانم پیشنهاد کنم؛ یک تعریف آناتومیک از نوع انسان. من فکر می‌کنم از دیدگاه فلسفی هم می‌توان یک تعریف دیگر برای انسان پیشنهاد کرد، اما این انسان فلسفی را یک دیرین‌شناسی نمی‌تواند بپذیرد، و یا اینکه حداقل دقیقاً نمی‌تواند متوجه شود. من فکر می‌کنم که انسان همیشه در حال متولد شدن است و تفاوت‌هایی که ویژگی‌های انسان را تشکیل می‌دهند و شامل تعریف فلسفی انسان می‌گردند، مانند حیات همزمان به وجود نیامده‌اند.

منشأ انسان داستان بسیار جالبی است، همه می‌دانیم که زمانی که کار مطالعه و شناسایی اجداد انسان را آغاز کردیم احتمالا در ضمیر ناآگاه‌مان امیدوار بودیم که یک موجود بسیار قدیمی که به ما شباهت دارد پیدا کنیم. این تقریباً ایده‌آلی بود که در ذهن دیرین‌شناسان قرن گذشته که به دنبال شناخت منشأ انسان بودند وجود داشت. اما جانشین آن‌ها، آن هم به شکلی که امروزه در گاهنگاری زمین‌شناسی با آن برخورد می‌کنیم عبارت است از: انسان‌نما‌ها، استرال‌اُپیتک با چند میلیون سال قدمت، سپس انسان ماهر، انسان راست‌قامت با قدمتی کمی بیش از یک میلیون سال (شاید یک میلیون و پانصد هزار سال) و بالأخره انسان اندیشمند با آن شکل مخصوص که انسان نئاندرتال نام دارد که بین ۵۰ تا ۱۰۰ هزار سال پیش در اروپا و قسمتی از آسیا زندگی می‌کرده است.

عکس نئاندرتال

بازسازی یک نئاندرتال مونث

کشفیات به انجام رسیده به شکل تعجب آوری در جهت مخالف حرکت کرده، یعنی ما ابتدا نئاندرتال‌ها، سپس انسان راست‌قامت و بالاخره استرال‌اپیتک‌ها را پیدا کرده‌ایم. از یک دیدگاه این مسئله بسیار خوب است که کشفیات در این جهت صورت گرفته‌اند؛ زیرا مقاومت‌های زیادی برای قرار دادن این نمونه‌ها در خانوادهٔ انسان وجود داشته است، اما اگر آن‌ها را به جهت عکس پیدا کرده بودیم، آن‌ها را باز با مشکلات بیشتری می‌پذیرفتیم که قبلاً پذیرفته بودیم.

ابتدا نظری به نئاندرتال‌ها می‌افکنیم. اولین آن‌ها را در بلژیک پیدا کردیم، این هم افتخاری است برای این کشور همسایه. دکتر اشمرلینگ در ۱۸۳۰ اولین باقی مانده این انسان را در آنگی پیدا کرد. او خوب می‌دانست که این یک کشف جالب است، ولی اهمیت آن در آن زمان زیاد روشن نشد، سپس نمونه‌های کاملاً مشابه دیگری در جبل الطارق و نمونه‌های دیگری در بلژیک در محلی به نام اسپی و همچنین در دره نئاندرتال واقع در آلمان،‌‌ همان محلی که نام این انسان از آن اقتباس شده پیدا شدند.

اما زمانی که این باقی مانده‌ها کشف شد، هیچکس حاضر نبود آن‌ها را به عنوان یکی از اجداد انسان به شمار آورد در حالی که این نمونه‌ها یک انسان بودند،‌‌ همان انسانی که امروز آن را انسان اندیشمند(هوموساپینس) می‌نامیم، مثل خود ما که فقط ۵۰ هزار سال از عمرش گذشته، اما این انسان آن قدر با ما متفاوت به نظر می‌رسد که نه تنها برای عامهٔ مردم بلکه برای متخصصین هم به صورت یک شوک تکان دهنده عمل کرد.

شما نمی‌توانید حتی تصورش را هم بکنید که چه چیزهایی درباره این انسان نئاندرتال گفته نشد. چون جمجمه‌اش کمی کشیده‌تر بود و برجستگی بالای ابرویی محسوس‌تری داشت و آرواره‌هایش نیز قوی‌تر بود، یک انسان‌شناس آلمانی به نام ویرشو نوشته بود که این یک آرتریک است، که یک ضربه به سرش وارد شده است. البته تا حدودی به او شباهت دارد! تعداد دیگری از حرفه‌ای‌های انسان‌شناسی (بسیار تعجب آور است!) گفته بودند که او یک موجود پشمالوست، که من نمی‌دانم چگونه می‌توان چنین مطلبی را بیان کرد و دیگر اینکه گفته شده که این موجود مثل یک عنتر راه می‌رفته است، که فوق العاده عجیب است و همچنین یک انسان‌شناس انگلیسی قرن گذشته به نام ولز گفته است که او نمی‌توانسته به جز یک صدا تولید کند، و آن هم صدای «وق» بوده است، و جد بزرگ ما مارسل بول که استاد موزه ملی تاریخ طبیعی بود و یک مونوگرافی سه جلدی درباره انسان پیدا شده در غار شاپل دوسنت «که یک نئاندرتال است و در اوایل قرن حاضر در فرانسه پیدا شده است – تألیف کرد و با تدوین این کتاب یک نوع الگو برای ما امروزی‌ها تعیین نمود.

در توصیف (او یک دیرین‌شناسی بسیار قابل قبول می‌باشد.) و تفسیراتش که به شدت تحت تأثیر زمان بود، نوشته بود که نئاندرتال یک موجود حدواسط بین میمون و انسان است، که به میمون نزدیک‌تر است. او زانوهای این انسان را کمانی شکل و گردنش را با شکلی که نمی‌تواند وجود داشته باشد توصیف کرد، او همچنین گفته بود که انسان نئاندرتال نمی‌توانسته کاملاً حالت ایستاده داشته باشد. یک داستان زیبای دیگر هم برای یکی از رؤسای من در موزه تاریخ طبیعی پاریسی به نام کامیل آرامبورگ اتفاق افتاد: آرامبورگ در سال ۱۹۴۸ به شمال آفریقا رفته بود، یک هواپیمای کوچک در الجزیره اجاره کرده، و قصد داشت با آن بیابان‌های مختلف منطقه را با هدف شناسایی محل‌های باستانی آن شناسایی نماید. او با یک خلبان از الجزیره حرکت می‌کند، در اولین محل که فرود می‌آید، یک اتومبیل در آنجا منتظر او بود، او به محلی که قرار بود بازدید کند می‌رود و با مقداری اطلاعات بازمی گردد، و دوباره پرواز می‌کند و مجدداً روی زمین دیگری فرود می‌آید در این محل اتومبیل هنوز حاضر نشده بود و هوا بسیار گرم بود، آرامبورگ از هواپیما پیاده می‌شود و در زیر سایه بالا آن هواپیما می‌ایستد، در آن موقع چرخ کنار او می‌ترکد و هواپیما به یک طرف کمی متمایل می‌شود، فقط به اندازهٔ ضخامت یک چرخ، یعنی درست به مقداری که یک ضربه آرام توسط بال هواپیما به سر آرامبورگ وارد شود، ولی چیز خاصی اتفاق نیفتاد، آرامبورگ مأموریت خود را به طور کامل به انجام می‌رساند و به پاریس برمی گردد.

او از ناحیه گردن احساس درد می‌کند، لذا یک عکس رادیوگرافی از مهره‌های گردن خود تهیه می‌کند و با کمال تعجب وقتی نتیجهٔ عکس خود را می‌گیرد متوجه می‌شود که مهره‌های گردن او به شکل انسان نئاندرتال می‌باشد، یعنی شکلی که رئیس قبلی او در موزه تاریخ طبیعی، اصرار داشت که بگوید انسان نئاندرتال مانند یک میمون بزرگراه می‌رفته است. در آن زمان علوم عکس گردن خود را به حضار نشان می‌دهد و همچنین تصویر مهره‌های انسان پیدا شده در شاپل او سنت را نیز به معرض نمایش یعنی در سالهای دهه ۱۹۵۰ او در یک سخنرانی بسیار جذاب در آکادمی می‌گذارد، او به من گفت که در سخنرانی‌اش گفته است: «آیا من قامتم راست نیست؟».

این بدین معنی است که تفاوت‌ها بسیار شدید بود و سال‌های زیادی لازم بود که انسان نئاندرتال به عنوان عضوی از خانوادهٔ انسان پذیرفته شود. من به شما اطمینان می‌دهم تمامی مطالبی که در اینجا بیان کردم بدون تردید، به میزان قابل توجهی تحت تأثیر محیط امروز می‌باشد و جانشینان من به طور قطع در سال‌های بعد و شاید چند دهه بعد، اگر بخت یار من باشد، نوار این سخنرانی را گوش خواهند داد و همهٔ مطالب ارائه شده در این خطابه باعث خنده آن‌ها خواهد گردید. و شاید هم قسمت‌هایی از آن داستانهایی که من امروز برای شما بیان کردم، باعث خنده آن‌ها خواهد شد.

برای پیتکانتروپ‌ها همین گونه بوده است. زمانی که اولین جمجمه انسان‌های راست‌قامت توسط یک ستوان جوان هلندی به نام اوژن دوبوآ در جاوه (اندونزی) پیدا شد او نام آن را پیتکانتروپ گذاشت؛ به معنی انسان – میمون و اعلام کرد که این می‌تواند جد انسان باشد، قدیمی‌تر از انسان نئاندرتال، که از بعضی جهات به میمون نزدیک‌تر بود، زیرا او هنوز آن عقیدهٔ قدیمی داروین یعنی حلقه گمشده بین انسان و میمون را در سر داشت.

به هر صورت در اروپا حرفهای دوبوآ مورد قبول واقع نگردید، جمجمه و استخوان رانی که او در جاوه پیدا کرده بود. زیاد مورد توجه واقع نگردید. در آن موقع عده‌ای گفتند که این استخوان ران به یک ژیبون (نوعی میمون) بزرگ تعلق دارد و حتی چیزهای دیگری هم گفته شد، و در ‌‌نهایت تأسف، دوبوآ در حالتی که آن جمجمه و استخوان ران را که کسی حاضر نبود درباره آن صحبت کند پنهان می‌کرد، آن قدر از نحوه برخورد هم عصرانش ناراحت و افسرده می‌شود که فوت می‌کند، اما بعداً کشفیات او و سپس نظراتش کاملاً مورد تأیید قرار می‌گیرند.

داستان‌های بسیاری از این دست را باز می‌توان دربارهٔ انسان راست قامت بیان نمود. زمانی که انسان معروف پکن پیدا شد، یعنی سین آنتروپ یا انسان راست‌قامت چین در کنار باقی‌مانده‌های استخوانی او تعدادی سنگ کوارتز تراشیده شده نیز پیدا شد، مدت زیادی تصور می‌شد که این ابزار‌ها به انسان‌های واقعی تعلق دارند که هنوز پیدا نشده‌اند، یعنی انسانی که کاملاً به ما شبیه باشد.

گفته می‌شد که این سنگ‌های تراشیده شده که نمایانگر هوشمندی و دانایی سازندگانش بود، تنها می‌توانسته توسط انسان‌های اندیشمند که کاملاً به ما شبیه هستند ساخته شده باشند، و نمونهٔ استخوان‌هایی که اینجا پیدا شده‌اند، توسط انسا‌نهای اندیشمندی که هنوز پیدا نشده‌اند، خرد شده است! یعنی این استخوان‌ها، نمونهٔ استخوان‌های انسان اندیشمند نیست، بلکه نوع دیگری است؛ سؤالات همچنان مطرح می‌شد و به این ترتیب زمان می‌گذشت: زندگی اینجا نیست، از جای دیگری آمده است، بنابراین منشأ اینجا نیست و جای دیگری است. به این دوره تعلق ندارد، به دوره قدیمی‌تر دیگری تعلق دارد.

این یک روش کاملاً معمول است، به نظر می‌رسد که یک مباحثه درباره جایگاه انسان راست‌قامتی که در اروپا پیدا شده بود، در آن زمان انجام گردید. برای مثال، علت اینکه انسان توتاول را که توسط پرفسور هانری دولومله در کوههای پیرنه شرقی پیدا شد، در بین انسان‌های راستقامت قرار نمی‌دهند، و آن را نمونه‌ای جداگانه در نظر می‌گیرند، یک بحث اشتباه است و از همین نوع نظرات نشأت گرفته است.

سوم اینکه استرالیپتک‌ها اولین استرال‌اپیتک در سال ۱۹۲۴ در آفریقای جنوبی کشف گردید، این استرال پینک توسط یک پزشک آفریقایی به نام ریموند دارت به صورت بسیار جالبی توصیف شده بود.

دارت در ماه فوریه ۱۹۲۵ اعلام کرده بود که این نمونه احتمالاً به یک شاخه از انسان نما‌ها تعلق دارد. دانشمندان در مواردی عقاید بدون پشتوانه‌ای دارند که به آن نظریه‌های کاری می‌گویند. درست مثل‌‌ همان چیزی که من چند لحظه پیش پیشنهاد کردم.

در آن زمان انسان‌های اولیه را با سری بزرگ و آرواره‌ای شبیه میمون می‌انگاشتند. اکنون ریموند دارت در آفریقای جنوبی جمجمه‌ای پیدا می‌کند و می‌گوید به شاخه‌ای از انسان‌های اولیه تعلق دارد و این جمجمه حاوی یک مغز کوچک است و دندان‌هایی شبیه به انسان دارد. یعنی درست‌‌ همان چیزی که انتظارش را نداشتیم.

این نظر یعنی انسانی با دندان‌های میمون و سر بزرگ در بین دیرین‌شناسان آن قدر مورد قبول بود که داستان بسیار جالبی اتفاق می‌افتد، که نمونه آن را شاید دیگر هرگز در تاریخ دیرین‌شناسی انسانی نتوان دید: یک تکنیسین موزه بریتانیا که رئیس خود را زیاد دوست نداشت یک روز در محلی به نام پیل تدون که رئیسش به حفاری باستان‌شناختی آن مشغول بود، -با توجه به نظریه‌ای که در آن موقع راجع به منشأ انسان وجود داشت – یک جمجمه انسان امروزی با یک آرواره اوران اوتان را مخفی می‌کند. رئیس او که با دقت تمام حفاری می‌کرد یک روز این جمجمه و این ارواره را پیدا می‌کند و آن‌ها را به عنوان جد انسان معرفی می‌نماید! بعد‌ها این جمجمه و این آرواره به دفعات به صورت مکتوب توصیف می‌شود تا اینکه یک انگلیسی دیگر به نام کنت اوکلی «در سال‌های دهه پنجاه با انجام آزمایش‌هایی برای تعیین میزان فلوئور بر روی این استخوان‌ها اقدام می‌نماید. از نتایج این آزمایش‌ها متوجه می‌شود که فلوئور آن‌ها واقعاً درصد بالایی دارد در حالی که میزان فلوئور جمجمه و آرواره‌های واقعی که در پیل تدون پیدا شده بودند بسیار ضعیف است. در این هنگام با مشاهده این جمجمه و آرواره و دقت بیشتر متوجه می‌شود که جمجمه هنوز نشانه‌هایی از جدید بودن را داراست، و آرواره هم دارای دندان‌هایی است که کمی ساییده شده‌اند (برای اینکه به یک انسان امروزی تعلق دارد که سری بزرگ داشته است و آرواره هم یک آرواره اوران اوتان است درست‌‌ همان نظری که در آن زمان درباره جد انسان وجود داشت، یعنی آرواره‌هایی شبیه آرواره میمون، به عنوان یک خصیصه برای تکاملگرایان و یک سر بزرگ که در واقع نمایانگر داشتن یک جد با ویژگی‌های هوشمند است، این دیرین‌شناس به حدّی حواسش پرت بود که متوجه نشد درست آنچه را که امیدوار بوده، پیدا کرده است. تا اینکه کشفیات ریموند دارت و تبحر او، درست برعکس آنچه که گفته می‌شد نشان داد و مسلم گردید که آن کشف واقعاً به جد انسان تعلق نداشته است. از آن موقع به بعد متوجه شدیم که احتمالاً حق با او بوده است.

نظرات ریموند دارت هم در بریتانیا به طور کامل مورد قبول سردمداران بزرگ آن روزگار که «شامپانزه و گوریل را جد انسان می‌دانسته‌اند» واقع نشد، و جایگاه واقعی استرال اپیتک را هم نپذیرفتند. دارت اضافه می‌کند که حدود ده سال بعد، یعنی در سالهای ۱۹۳۵ و ۱۹۳۶ او به لندن می‌رود و این جمجمهٔ کوچک را نیز با خود می‌برد، و سعی می‌کند که متخصصین را در این مورد قانع کند، درست‌‌ همان کاری که چند سال قبل اوژن دوبو آسعی کرده بود در هلند انجام دهد، که این نشان دهنده برجستگی و پیشرفت علمی در آن زمان است.

بالأخره دارت برای ملاقات با آرتور کیت سوار تاکسی می‌شود و هنگام پیاده شدن جمجمه استرال آپتیک را در تاکسی جا می‌گذارد، جمجمه در داخل یک روزنامه پیچیده شده بود و او پلیس اسکاتلندیارد را برای پیدا کردن جمجمه بسیج می‌کند. تا اینکه بالأخره جمجمه کوچک پیدا می‌شود، راننده تاکسی حتی بدون آنکه روزنامهٔ آن را هم باز کرده باشد، عیناً آن را به صاحبش تحویل داده بود. خیالتان از این بابت راحت باشد که ما اولین جمجمه استرال اپیتک را که نزدیک بود در آن روزگم شود و از دست برود، مجدداً پیدا کردیم.

حالا اگر من این داستان را به طور برعکس برای شما تعریف کنم، تقریباً کمی شبیه به آن چیزی خواهد شد که پرفسور پلیسی‌ها در اولین روز می‌گفت، یعنی هم در این جهت و هم در جهت عکس یک داستان پی درپی است. در جهات دیگر، باید آن را به بحث و مناظره بگذاریم زیرا آن وقت انتخاب‌ها و تفسیرهای متفاوتی وجود دارد و تا مرحله‌ای که به منشأ واقعی برسیم شناسایی و جانشینی کار ساده‌ای نخواهد بود، از طرف دیگر با توجه به تصوری که از منشأ وجود دارد مسائل مختلف دیگری غیر از مسئلهٔ سادهٔ علمی خودنمایی می‌کند.

پایان /