فصل آخر کتاب تبار انسان نوشته چارلز داروین: قسمت سوم

گام بزرگی که در ترفیع هوش برداشته شد، زمانی بود که از زبان برای هنر و غریزه استفاده به عمل آمد؛ زیرا کاربرد مداوم زبان برمغز اثر گذاشته است و اثری موروثی به بار آورده‌است؛ و این به نوبه‌ی خود بر بهبود زبان اثر گذاشته است چنانکه شاونسی رایت(Chauency Wright) خاطرنشان ساخته است، بزرگی مغز انسان نسبت به جثه‌اش را در مقایسه با حیوانات پست می‌توان به استفاده‌ی به‌موقع از نوعی زبان ساده نسبت داد – زبان، ماشین عجیبی است که علامات را با همه گونه اشیا متحد می‌کند و محرک پیدایش اندیشه‌هاست و این چیزی است که هیچ‌گاه با اثر‌گذاری حواس حاصل نمی‌شود و اگر هم حاصل شود نمی‌تواند دنبال شود.

نیروهای عالی هوشی آدمی چون استدلال، تجرید، خودآگاهی و مانند آن‌ها احتمالاً از بهبود و تمرین دیگر استعدادهای عقلانی پیروی می‌کنند.

پیدایش صفات اخلاقی مسأله‌ای جالبتر است. زیربنای پیدایش صفات اخلاقی غرایز اجتماعی است. در تحت این عنوان وابستگی‌های خانوادگی نیز می‌آید. این غرایز بسیار پیچیده‌اند و به حیوانات پست، گرایش‌های مخصوصی به بعضی از اعمال معین می‌دهند،اما مهم‌ترین عنصر، عشق و هم‌دردی است. حیواناتی که غرایز اجتماعی دارند از باهم بودن لذت می‌برند، یکدیگر را از خطر آگاه می‌سازند و به راه‌های مختلف از یکدیگر دفاع می‌کنند و به هم یاری می‌دهند. این غرایز در همه‌ی افراد گونه گسترش ندارند بلکه فقط در افراد یک اجتماع موجودند. از آنجا که این غرایز برای گونه(جانوری) بسیار سودمندند، به احتمال زیاد از طریق انتخاب طبیعی کسب شده‌اند.

موجودی را دارای اخلاق می‌گویند که بتواند به اعمال گذشته و انگیزه‌های آن‌ها بیندیشند(اعمالی را موجه و اعمال دیگر را غیر‌موجه بداند)، و این واقعیت، که آدمی تنها جانداری است که به راستی شایسته‌ی این نام است، بزرگترین وجه تمایز میان او و حیوانات پست است.

بنابراین پس از آنکه میل یا ناراحتی موقت آدمی بر غرایز اجتماعی‌اش پیشی گرفته است، درباره‌ی تأثیرات این انگیزه‌های گذشته، که در حال حاضر ضعیف شده‌اند و غرایز همیشه موجود اجتماعی اندیشیده و مقایسه انجام داده است، و سپس عدم رضایتی را احساس کرده است که همه‌ی غرایز ارضاء نشده باقی گذاشته‌اند، پس تصمیم گرفته است که در آینده به نوعی دیگر عمل کند – و این وجدان است. هر غریزه‌ای که پایدارتر و قویتر از دیگر غرایز است، احساسی را به وجود می‌آورد که آن را با این جمله بیان می‌کنیم، باید از آن اطاعت کرد. اگر تازی بتواند درباره‌ی رفتار گذشته‌اش بیندیشد، به خود خواهد گفت باید (چنانکه ما درباره‌ی آن می‌گوییم) پنهانی به‌سوی آن خرگوش وحشی بروم و تسلیم وسوسه‌ی زودگذر صید او نشوم.

حیوانات اجتماعی تا حدی به میل یاری کردن افراد اجتماع خود تشویق می شوند، اما عموما برای اجرای بعضی اعمال محدودیت‌هایی دارد. آدمی نیز با چنین میلی به یاری‌کردن دیگران سوق داده می‌شود ولی غریزی نبوده یا بسیار کم است. تفاوتش با حیوانات پست، نیروی بیان امیال او با کلمات است و این خود راهنمایی برای یاری خواسته و عطا شده است.

انگیزه‌ی یاری‌کردن نیز به همین صورت در آدمی تغییر یافته است، یاری‌کردن دیگر انگیزه‌ی غریزی کورکورانه نیست، بلکه بیشتر تحت تأثیر تمجید یا سرزنش دیگران است.

ادراک تمجید و سرزنش و اقدام به‌آن‌ها بر دلسوزی و همدردی استوار است، و این حس، چنانکه دیدیم، یکی از مهم‌ترین اجزای غرایز اجتماعی است. اگرچه همدردی به صورت غریزه کسب شده‌باشد، بر اثر تمرین و عادت تقویت می‌شود.

از آنجا که همه‌ی آدمیان میل دارند که همواره خوش‌بخت باشند، اعمال و انگیزه‌های آن‌ها به همین منظور تمجیدآمیز یا سرزنش‌زاست و از آنجا که خوشبختی بخشی از خیر همگانی است. اصل «بیشترین خوشبختی» به‌طور غیر‌مستقیم استاندارد نسبتاً ایمنی است برای امور درستی و نا‌درستی. با پیشرفت نیروی تعقل و کسب تجربه، اثرات دورتری در بعضی از رفتارهای فرد و در خیر همگانی احساس شده‌است.

سپس خصایص خویشتن‌دوستی در قلمرو عقیده‌ی عمومی در آمدند و مورد تمجید، و نیز مورد سرزنش مخالفان قرار گرفتند. اما در ملت‌هایی که تمدن کمتری دارند، تعقل گاه گمراه‌کننده است، چنانکه در بعضی از آن‌ها عادات بد و خرافات بنیادی به یک قلمرو آمدند و چون خصایص عالی محترم شمرده شدند و نقض آن‌ها جنایات بزرگ به‌حساب آمدند.

ادامه دارد…

پی‌نوشت: بعضی از جملات ترجمه برای روان‌خوانی ویرایش شدند، چرا که اصل ترجمه برای سال‌های ۱۳۳۰ است. در صورت نیاز، اصل ترجمه و متن کتاب داروین به‌زبان اصلی موجود می‌باشد.