فرگشت و اگزیستانسیالیسم

اگزیستانسیالیسم فرگشتی تکاملیرشته های ترکیبی، بیشتر ستایش می شوند تا به کار بسته بشوند. در مورد فرگشت و اگزیستانسیالیسم، در حالی که اولی رشدی تصاعدی را تجربه می کند، دومی به نظر دوره اش گذشته. بنابراین حرف زدن از «اگزیستانسیالیسم فرگشتی» شاید بی معنا باشد. همچون اپیستمولوژی اپی ژنتیک. اما دلیل اینکه این زوج می تواند موفق باشد (برخلاف دیگری) این است که هر دو می گویند دانش بر خلاف آنچه بیشتر دانشمندان ادعا می کنند، اراده آزاد ما را کاملا نابود نکرده است. فلسفه «معنای انسانی» می تواند همزیستی با «تاثیر ژنی» داشته باشد.

اما اول به تفاوت هایشان بپردازیم.

اگزیستانسیالیسم همانطور که ژان پل سارتر می گفت، مدعی است انسان هیچ «ذات»ی ندارد. وجود (اگزیستانس) بر ذات مقدم است. برای اگزیستانسیالیست ها، هیچ نمونه انسان کامل وجود ندارد. ما خود زندگی مان و خودمان را تعریف می کنیم. از آنجا که برای تعریف کردن نیاز به اختیار هست، سارتر می گفت در دنیایی که هیچ کس و چیزی به وجود ما اهمیت نمی دهد،‌می بایست خودمان معنا را تعریف بکنیم:‌ما محکوم به آزادی هستیم.

از نظر زیست شناسی فرگشتی اما ما تنها مجموعه ای از ژن های بی فکر هستیم که در رقابتی نفس گیر برای تکثیر هستند. ما ماشین هایی برای انتقال ژن هایمان هستیم. اراده ای در کار نیست.

برای دانشمندان این رشته، هر چیزی یک هدفی دارد، ولی این هدف غایت گرایانه و افلاطونی نیست و توسط خدا هم تعریف نشده است. به علاوه انتخاب گونه هم نیست پیگیری این هدف. هدف، دریافت پاداشی ست که موجود زنده از طبیعت می گیرد: اجازه جاودانه کردن ژن هایش.

از نگاه زیست شناسان فرگشتی، نه تنها بدن های ما توسط ژن ها بهینه شده اند برای بقا، بلکه رفتارمان هم در کنترل کامل ژن هاست.

مهم ترین این رفتارها،‌جفت گیری و بچه دار شدن و مراقبت از آنهاست. بنابراین بر خلاف نظر اگزیستانسیالیست ها، ذات ما، در ژن هایمان متجلی است. ذات، بر وجود مقدم هست، هم از نظر بدنی و هم از نظر ذهنی. رفتار ما، حتی وقتی نوع دوستی نشان می دهیم، وابسته به ژن های خودخواه مان هست که هدف شان تکثیر خودشان است.

بلیز پاسکال که اندیشه هایش زمینه اگزیستانسیالیسم را فراهم کرد، نوشت انسان یک شاخه نحیف در طبیعت است ولی شاخه ای فکور است. ما بر خلاف بقیه هستی، می اندیشیم. به لطف دانش زیست شناسی فرگشتی، ما امروز از «اهداف» ژن هایمان باخبر می شویم و به مدد اندیشه مان،‌تصمیم می گیریم که با بینش جدید مان که تا به امروز بشر از آن محروم بوده، چطور برای خودمان تصمیم بگیریم. مثلا بعضی هامان تصمیم می گیرند بچه دار نشوند، امری که در طبیعت، تصور شدنی هم نیست. یا عده ای مان بچه هایی را به فرزندخواندگی می گیرند که شباهت ژنی چندانی با ما ندارند.

پاسکال در دورانی این حرف ها را می زد که انقلاب کوپرنیکی، انسان را از جایگاه «ویژه» ای که برای خودش در کائنات در نظر گرفته بود به زیر کشیده بود. انسان دیگر مرکز توجه خالق نبود بلکه موجودی حقیر بود که بر تکه سنگی کوچک در دریایی از نیستی سفر می کرد. همین کار را زیست شناسی فرگشتی، با جایگاه انسان بروی زمین انجام داد، وقتی که خویشاوندی ما را با پست ترین گونه های حیات آشکار کرد.

با این حال هم اگزیستانسیالیسم و هم زیست شناسی فرگشتی، تمرکز زیادی بروی کوچکترین واحد قابل تحلیل دارند. سورن کیرکه گور گفت روی قبر ش بنویسند «یک نفر». کارل یاسپرز در کتاب انسان در عصر مدرن با اینکه برچسب اگزیستانسیالیسم را رد می کند اما بر کوشش فرد برای زیستی خودمعنا ساخته در مقابل همسان سازی اجتماع، تمرکز نشان می دهد.

بر خلاف نظر عامه، زیست شناسی فرگشتی هم با گروه ارتباطی ندارد و به فرد چشم دارد. اثری که از فرگشت در گروه می بینیم جمع جبری اثرات در افراد گروه است. منتقدین استفاده از دانش فرگشت در جامعه شناسی می گویند که فرد گرایی مبلغ بدبینی است. تصویر رایج از اگزیستانسیالیست هم آدم دلشوره ای ست که یقه اسکی به تن دارد و درباره همه چیز باوسواس فکر می کند.

اگزیستانسیالیسم فرگشتی تکاملیاما بیایید به انتقاد از اگزیستانسیالیسم و فرگشت دقیق بشویم.

بیایید فرض بکنیم فرگشت واقعا ما را روبات هایی برای بقای ژن هایمان در نظر می گیرد. همینطور بپذیریم اگزیستانسیالیست ها، با فهم بی هدف بودن کائنات و زندگی، پذیرفته اند که می بایست معنا را در خودمان تعریف بکنیم.

فرگشت، به جهان به چشم یک بازی رولت اگزیستانسیالیستی نگاه می کنند. همه ما در بازی هستیم و ممکن است بتوانیم اندکی بیش از بقیه دوام بیاوریم، ولی هیچ وقت نمی توانیم فرمان ایست بدهیم و پاداش مان را دریافت بکنیم و از بازی بازنشسته بشویم.

پس هدف بازی که تنها در آن می توان باخت و برنده ای وجود ندارد،‌بازی که تنها و تنها می بایست تا ابد ادامه پیدا بکند چیست؟ هیچ مزیت درونزایی بر حیات وجود ندارد. ما تنها زاده شدیم چون والدین مان در جفت گیری موفق بوده اند. همانطور که یکی دیگر از الهام بخش های اگزیستانسیالیسم، مارتین هایدگر می گوید « ما به هستی پرتاب شده ایم» کسی از نظر نخواسته است. منتقدین خواهند گفت که زیست شناسی فرگشتی اگر می گوید زندگی ارزش ندارد، اشتباه می کند. اما اینطور نیست. از نظر زیست شناسی، تفاوتی میان سنگ و موجود زنده در ذات نیست. آنچه وجود دارد، ارزشی ست که ما به آن نسبت می دهیم.فرگشت، ماشین تولید نامحتمل هاست.

حالا به اگزیستانسیالیست های ما چه خداناباور و چه مومن بنگریم. سارتر می خواست که همرنگ جماعت شدن را رد بکنیم. کامو از ما می خواست که نه نقش آدم کش را بپذیریم و نه نقش قربانی را. کیرکه گور به مومن توصیه می کرد مسئولیت زیست روحانی ش را بپذیرد. اینها همه بر خلاف نقشه ای ست که برای انسان ریخته شده است. ما با دانش فرگشت و اگزیستانسیالیسم، به شورشی های خلاق بدل خواهیم شد.

بعضی هامان تصمیم می گیرند بچه دار نشوند. بعضی هامان تصمیم می گیرند از بچه های غریبه ها مواظبت کنند. بعضی تصمیم می گیرند پسران شان پرستار بشوند و دختران شان مدیر کل شرکت ها. من می گویم ما برای اینکه کاملا تجربه زیست انسانی داشته باشیم، بایستی چنین بکنیم. پذیرش راه جایگزین، یعنی سپردن خود به آنچه ژن ها برایمان مقدر کرده اند، شانه خالی کردن از مسئولیت زیست انسانی است.

ما بایستی از آنچه سارتر بدطینتی می نامید پرهیز کنیم: وانمود کردن به اینکه ما واقعا اختیار نداریم. البته ما کاملا مختار و آزاد نیستیم. وقتی خوزه اروتگا می گفت «انسان هیچ طبیعت ی ندارد، تنها تاریخ دارد»، یادش رفت بگوید این تاریخ شامل تاریخ فرگشتی ما هم می شود. بر خلاف تصور، زیست شناسی فرگشتی جای بسیار زیادی برای انتخاب ما باقی می گذارد.

این به توضیح این امر کمک می کند که چرا انسان ها زمان بسیار طولانی را صرف می کنند که به دیگران، به خصوص به کودکان ناآگاه، «اطاعت» را به عنوان فضیلت بیاموزند. اگر اطاعت به نفع ما بود، تا به این حد با آن سر مخالفت نداشتیم. بنگرید به تاریخ که اطاعت چقدر به ما ضرر بیشتری زده است تا نافرمانی. از اردوگاه های مرگ هیتلر، تا زمین های مرگ پل پت. بر این اساس و با تکیه به اگزیستانسیالیسم فرگشتی می خواهم توصیه ای متناقض بکنم:‌ما می بایست نافرمانی را به فرزندان مان آموزش بدهیم. نه فقط نافرمانی اجتماعی سیاسی بلکه نافرمانی ژنی.

در کنار ظرفیت برای نوع دوستی، ما بعضی وقت ها خودخواه هم می شویم. بعضی وقت ها با فرزندخوانده مان بدرفتاری می کنیم. بعضی اوقات با کسانی که مثل ما نیستند خصومت نشان می دهیم. منافع کوتاه مدت را بر بلند مدت ترجیح می دهیم. اما بسیار خوش شانس هستیم که این رفتار هایمان را شناسایی می کنیم و می توانیم تصمیم بگیریم که علیه شان قیام کنیم.

همانطور که البر کامو، با الهام از دکارت نوشت «شورش می کنم، پس هستم» یا انطور که اندره مالرو گفت «راز بزرگ هستی نه این است که ما در میان این همه ستاره و سیاره، سر از این زمین در آورده ایم، بلکه این است که در این زندان می توانیم تصاویری از خودمان بسازیم که به قدری قدرتمند اند که هیچ بودن مان را انکار می کند». در این انکار، تنها سر نهفته نیست، امید هم هست.

منبع به زبان انگلیسی