تکثیر ایده‌ها

مقاله ایندیپندنت به قلم جان هیوز درباره «ایده» ها و اینکه چطور تکثیر می شوند.

شما ایده دارید؟ یا ایده شما را در اختیار دارد؟ آیا ایده ها جرقه های روحانی هستند که الهام بخش اند یا تنها آتش باران الکتریکی نورون های شماست که ما در آنها طرح و نقشی می بینیم؟

یک شکل مناسب به نگریستن به «ایده»‌ها این است که آنها را موجوداتی «زنده»‌در نظر بگیریم، تکثیر می شوند، بقا می یابند و به نسل های بعدی منتقل می شوند. اگر چنین باشد پس تابع قانون فرگشت داروینی هستند. همه کار می کنند تا خودخواهانه خودشان را حاکم بکنند. اما اگر چنین باشد، پس ما باز هم به مانند تئوری فرگشت ژن ها، تنها ماشین های حامل این ایده ها هستیم که سلب الاختیار، آنها را تکثیر می کنیم؟ ایده فرگشت پذیری ایده ها، نام مشهوری دارد که توسط بلک مور، دنت و داکینز انتخاب شده است : meme. اما من هم تصمیم گرفتم که ماشین حامل همین ایده بشوم.

من هم به مانند داروین برای مشاهده فرگشت ایده ها، به سرزمین های خارجی سفر کردم: ایالات متحده. من اندازه سیبیل ها را اندازه گرفتم و به سایز کلاه های کابوی دقت کردم و رسوم را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم که ایده ها هم دستخوش فرگشت می شوند. موضوع جالب این بود که وقتی با عینک میم به دنیا نگاه کنی، به جای انسان ها، ایده ها را می بینی که در حال تسری یافتن و تکثیر شدن میان هفت میلیارد مغز است. اجازه بدهید چند نمونه بیاورم:

کلاه کابوی:

پرسش اساسی این است: کلاه کابوی از کجا آمده است. هر پاسخی از دیگری هیجان انگیز تر است. اگر به کتاب ها مراجعه بکنید می خوانید که توسط شخصی به نام استتسون طراحی شد تا در مقابل آب و هوای آنجا دوام بیاورد. پاسخ دوم: خود کابوی ها. واقعیت این است که کلاهی استنتون ساخت، هیچ شباهتی به این کلاه نداشت و لبه هایش به داخل خم نشده بود و تاج بسیار بلندی داشت. اما این کلاه به قدری گران بود که هر کابوی تنها در عمرش می توانست یکی ش را بخرد. به مرور زمان، بخش هایی از کناره کلاه به دلیل خوابیدن برویش تا خورد و استنتون کلاه های بعدی را اینطور ساخت.
با عینک فرگشت ایده، می بایست گفت که کلاه خودش خودش را ابداع کرده. هر یک کابوی، بدون در نظر داشتن دیگران، خودش تغییراتی به کلاه می داده و این نتیجه اش یک تحول فکر نشده بوده تا به کلاه امروزی.

تا به اینجا توانستیم انتخاب طبیعی را توضیح بدهیم ولی جز دیگر تئوری داروین، تنوع است. اگر تنوعی در کار نباشد، انتخابی هم در کار نیست.
در ادامه سفرم در ایالات متحده با نگاه به اصطبل ها، تنوع را یافتم. هر چند مایل، یکی شان را می بینی که یک سقف کج با دیوارهای بلند و دری در هر انتها دارند. اما با اینکه بسیاری شان در کنار جاده به نظر یکسان می آیند با دقت بیشتر هیچ دوتایشان یکی نیست. این تنوع از کجا می آید؟ مزرعه داران خواسته اند؟ دوباره عینک فرگشتی مان را به چشم بزنیم. اکثر اینها را پیش از صنعتی شدن انسان های با ایده های متفاوت ساخته اند. وقت ساختن شان اگر باشید می بینید که تنوع ایده ها در سازه منعکس می شود.

کوکاکولا:

کوکا کولا ایده جدیدی نیست و با نام ایالات متحده عجین شده است. پمبرتون آن را برای دور زدن قانونی که در جورجیا تصویب شده و مشروبات الکلی را ممنوع می کرد تولید کرد تا با محصول فرانسوی که ترکیب کوکائین و شراب بود رقابت کند. اما آسا کندلر بود که متوجه شد برای تجاری کردن می بایست به جای کیفیت محصول،‌به کیفیت «ایده»‌محصول پرداخت. بنابراین نام کوکا همه جا نصب شد تا جایی که امروز کوکا امریکاست، یا دست کم ایده آمریکا.

شواهد علمی بهترین توضیح است: فرد را داخل fMRI بگذارید و مرکز لذت اش را زیر نظر بگیرید در حالی که دارد انواع و اقسام نوشیدنی های گازدار را مصرف می کند. کوکا آخری در این رقابت است. اما حالا فعالیت لوب پره فرونتال که محل هویت است را اندازه بگیرید و کوکا بالاترین است. کوکا به یک هویت منگنه شده است.

لهجه امریکایی:

ما لهجه مان را بدون کوچکترین توجهی ای کسب می کنیم. موروثی بودن، ویژگی سوم تئوری داروین است. ما انگلیسی ها لهجه مان شبیه به امریکایی ها نیست چون میان شان بزرگ نشده ایم. امریکایی ها شبیه به انگلیسی های قرن ۱۷ لهجه دارند و این انگلیسی ها هستند که با دور شدن از امریکایی ها و نزدیکی به زبان های نرم تر اروپایی، «ر» را دیگر تلفظ نمی کنند (نان راتیک). به جز نیوانگلند (قسمتی در شمال شرق ایالات متحده تشکیل شده از چند ایالت کوچک) که ارتباط ش را تا قرن هجده با انگلستان حفظ کرد، بقیه به مانند قدیم حرف می زنند. همین طور وقتی استرالیا کولونیزه شده، «ر» از لهجه انگلیسی حذف شده بودو به همین دلیل امروز شبیه تر است به انگلیسی.

چادر سرخپوستی:

با دیدن این ها می بینیم که تئوری فرگشت داروینی درباره ایده ها هم در کار است ولی آیا به مانند داروین می توان یک درخت حیات برای ایده ها هم کشید؟ من دست کم یکی ش را در چادرهای سرخپوستان پیدا کردم. بیست قبیله ای که در دشت های امریکا هستند هر کدام یک جور چادر بر پا می کنند با این حال هر کدام کاملا از دیگری متفاوت است. پس چادر ایده آل کدام است؟ می شود فکر کرد که سرخپوستان با ایده ای پیشینی آنها را متمایز طراحی کردند ولی اگر ایده ها را زنده و در حال تحول در نظر بگیریم متوجه می شویم که به دلیل فاصله جغرافیایی و دوری قبایل، این شیوه جزیره ای شدن طراحی ها پدید آمده است.

با کمی دقت می شود دید که ما ماشین های بی نقص برای تکثیر و بقای ایده ها هستیم. بیخود نیست که معتاد ایده های نوین هستیم.