توماس هاکسلى: تکامل اخلاق و لاادریگرى

هاکسلى جراح بود و در نیروى دریائى خدمت مى‌کرد و محل خدمتش یک چند در خارج، در رتل اسنیک بود، و بدین لحاظ فرصت خوبى براى مطالعه در زندگى جانوران دریائى مناطق استوائى داشت و بر اثر نتایج درخشانى که از پژوهشهایش به‌دست آورده بود، در سال  ١٨۵١  به عضویت «انجمن سلطنتى» انتخاب شده بود. در سال  ١٨۵۴  به عنوان مدرّس در رشتۀ تاریخ طبیعى در «مدرسۀ عالى معادن» تدریس مى‌کرد. با گذشت زمان فعالیت اجتماعى‌اش بیشتر مى‌شد، به طورى که در ده کمیسیون سلطنتى شرکت و در سازمان‌دهى آموزشى نقش فعال داشت. از سال  ١٨٨٣  تا  ١٨٨۵  رئیس انجمن سلطنتى بود.

توماس هاکسلیبه نظر هاکسلى، داروین نظریۀ تکامل را بر پایۀ استوارى نهاده بود یعنى از روشى که هماهنگ با قواعد و آئین کار موردنظر ج. ا. میل بود پیروى مى‌کرد.

«کوشیده بود از طریق استقراء به واقعیت‌هاى علمى عظیمى دست یابد و بناى کار خود را بر مشاهده و آزمایش نهاده بود؛ سپس بر مبناى داده‌هاى به‌دست آمده استدلال مى‌کرد و سرانجام اعتبار استدلال خود را به مدد مقایسۀ استنباطهایش با امور واقع مشهود در طبیعت مى‌آزمود.»

حق این است که اصل انواع از طریق انتخاب طبیعى، با قطعیت محرز نگردیده بود. و این نظریه همچنان در هیأت فرضیه‌اى که فقط از درجۀ زیادى از احتمال برخوردار بود، باقى مانده بود. ولى این «تنها فرضیۀ موجود است که از نظرگاه علمى ارزش والائى دارد» و در واقع اصلاح قابل ملاحظه‌اى است که در نظریۀ لامارک وارد شده است.

ولى هاکسلى هرچند این نظر را پذیرفته بود که تکامل آلى از طریق انتخاب طبیعى یا بقاى اصلح در طى تنازع بقا، عمل مى‌کند، فرق بارزى بین روند تکامل و حیات اخلاقى انسان قائل بود. شاید کسانى که از اخلاق تکامل طرفدارى مى‌کنند و مى‌گویند حیات اخلاقى انسان ادامۀ روند تکامل است، در قول به اینکه آنچه ما احساسات اخلاقى مى‌نامیم همانند سایر پدیده‌هاى طبیعى تکامل یافته است، برحق باشند. ولى فراموش کرده‌اند که احساسات غیر اخلاقى هم نتیجۀ تکامل‌اند: «دزد و قاتل هم درست به اندازه انسان‌هاى شریف و بشردوست از طبیعت تبعیت مى‌کنند.»

ما حصل ایراد او این است که اخلاق مستلزم ایستادن در برابر روند تکامل و برخلاف آن حرکت‌کردن هم هست. در تنازع بقا، اقویا و استیلاطلبان تمایل به له کردن و لگدکردن ضعفا دارند، حال آنکه «پیشرفت اجتماعى عبارت است از روند کائنات را در هرگام ملاحظه‌کردن و روند دیگرى را که مى‌توان روند اخلاقى نامید جانشین آن ساختن.» . در اصل و در ابتدا شاید جامعۀ انسانى همان‌قدر فرآورد ضرورت و نیازهاى آلى بوده که جوامع زنبوران و مورچگان.

ولى در مورد انسان، پیشرفت اجتماعى مستلزم تحکیم پیوندهاى همدلى متقابل و ملاحظه و مدارا و خیرخواهى، و رعایت قیود خودساخته در مورد گرایش‌هاى ضد اجتماعى است. آرى تا آنجا که این روند حکایت از جامعه‌اى دارد که در رابطه با طبیعت یا سایر جوامع براى بقا اصلح است، با روند کائنات یا سیر و ارتقاء کیهانى هماهنگ‌تر است.

ولى از آنجا که قواعد و قوانین اخلاقى تنازع بقا را بین اعضاى یک جامعه محدود مى‌سازد، واضح است که روند اخلاقى با روند کیهانى ناسازگاری‌ها و ناهمخوانی‌هائى دارد. چراکه هدف روند اخلاقى به بار آوردن کیفیات کاملا متفاوتى است. همین است که مى‌توانیم گفت «ارتقاء اخلاقى جامعه نه به تقلید از روند کیهانى، یا گریز از آن، بلکه به مبارزه با آن بستگى دارد.»

بدینسان تفاوت بارزى بین آرا و عقاید ت. ه‍. هاکسلى و نوه‌اش سر جولین هاکسلى در مورد رابطۀ بین تکامل و اخلاق وجود دارد. البته مراد بنده این نیست که سر جولین هاکسلى صفات و آرمان‌هاى اخلاقى را که پدربزرگش مطلوب مى‌شمارد، رد مى‌کند. بلکه مرادم اشاره به این نکته است که سرجولین هاکسلى در مورد عنصر تداوم بین کل جریان تکامل و ارتقاء اخلاقى تأکید مى‌ورزد، حال آنکه ت. ه‍. هاکسلى در مورد عنصر عدم تداوم یعنى انفصال؛ و تصریح مى‌نماید که «روند کل کائنات یا کیهان هیچگونه ربطى با غایات اخلاقى ندارد.» چه بسا توماس هاکسلى صلاى یک نوع اخلاق که متضمن ستایش نیچه‌وار از نیرومندان طبیعت است درمى‌دهد، که مى‌توان آن را ادامۀ آنچه او روند کیهانى مى‌نامد تعبیر کرد. ولى مراد او ارزیابى مجدد ارزشها، از آن‌گونه که مراد نیچه بود، نبود. بلکه ارزشهائى چون همدلى (- همدردى)، خیرخواهى، رعایت حال دیگران و نظایر آن را قبول داشت، ولى در روند کیهانى پرواى چنین ارزش‌هایى را نمى‌یافت.

هرچند حیات اخلاقى انسان، از نظر هاکسلى، خود جهانى در جهان طبیعت بود، ولى این بدان معنى نیست که او انسان را داراى یک روح غیرمادى که نتوان بر وفق تکامل تبیینش کرد مى‌انگاشت. او بر آن بود که «آگاهى (-شعور) ، کارکرد مغز است.» به‌عبارت دیگر آگاهى همانا پدیده‌اى ثانوى است که هرگاه ماده به حد ساخت و سازمان خاصى رسید پدید مى‌آید.

این نظریه، همراه با دفاعش از جبر، حاکى از ماتریالیست بودن او بود. اما خود هاکسلى به شدت منکر این صفت بود و خود را ماتریالیست نمى‌شمرد. دلیلى که در این زمینه اقامه مى‌کرد چندان قوى نبود، چه متضمن تعبیر و تفسیر محدودى از ماتریالیسم بود.

طبق نظر او، ماتریالیسم قائل به این است که در جهان چیزى جز ماده و نیرو وجود ندارد، حال آنکه نظریۀ پدیدۀ ثانوى انگاشتن ماهیت آگاهى نه منکر واقعیت آگاهى است، و نه آن را با روندهاى مادى و طبیعى که مبناى آن است یگانه مى‌گیرد.

ولی هاکسلى با یک غیر منتظرگى دلپذیر خاطرنشان مى‌سازد: «بحث و برهان‌هاى دکارت و بارکلى، در اثبات اینکه علم قطعى ما به فراتر از احوال آگاهى ما نمى‌گسترد، امروزه هم مانند پنجاه سال پیش که براى اولین‌بار با آنها آشنا شدم، متین و محکم مى‌نماید. . . یکى از علم‌هاى قطعى که ما داریم همانا علم به وجود جهان ذهن است، و قوه و ماده حداکثر در حد یک فرضیۀ خیلى محتمل قرار مى‌گیرد» علاوه‌بر این، اگر اشیاء مادى به صورت کانونهاى نیرو منحل مى‌گردند، در این صورت به همان ترتیب که از اصالت ماده   (ماتریالیسم) سخن مى‌گوئیم، مى‌توان از عدم اصالت ماده یا اصالت مجردات سخن گفت.

شاید درک این نکته چندان آسان نباشد که چگونه این نظر که ما به چیزى جز احوال آگاهى خودمان علم قطعى نداریم، با این نظر که آگاهى همانا کارکرد مغز است هماهنگ است. ولى قول به همان نظر اول است که هاکسلى را به بیان این سخن صریح مى‌کشاند: «اگر من بین ماتریالیسم و ایدئالیسم مجبور به انتخاب باشم، دومى را انتخاب مى‌کنم.» باری باید این نکته را افزود که هاکسلى قصد ندارد خود را به انتخاب بین ماتریالیسم و ایدئالیسم مجبور سازد. همچنین بین الحاد و ایمان.

هاکسلى خود را لاادرى  مى‌شمارد و در اثرى که راجع به دیوید هیوم نگاشته، با این رأى فیلسوف اسکاتلندى (هیوم) موافق است که در باب مسائل متافیزیک باید تعلیق حکم کرد. ما دانش علمى خود را داریم و «اهل دانش آموخته‌اند که باید به توجیه علمى، یعنى توجیه به مدد تحقیق‌پذیرى باور داشته باشند نه به توجیه ایمانى.» و  در باب آنچه خارج از حوزۀ تحقیق‌پذیرى قرار مى‌گیرد، باید لاادرى بمانیم و حکم یا قضاوت خود را معلّق نگه داریم.

چنانکه مى‌توان در مورد طبیعیدانانى که در حوزۀ فلسفه گشت‌وگذار مى‌کنند انتظار داشت، نظریه‌هاى فلسفى هاکسلى پخته و پرورده نیست و نیز کمترین سخنى که مى‌توان گفت این است که سازوارى و همخوانى آنها هم چندان آشکار نیست. در عین حال این آراء نمایانگر نظرگاه معهود انگلیسى است که از طرفین افراط گریزان است و از تحمیل برچسبهاى محدودیت‌آور اکراه دارد.

هاکسلى کاملا آمادگى داشت که از تکامل در برابر حملات منکرانش دفاع کند، چنانکه در برخورد مشهورش با اسقف سمیوئل ویلبر فورس  ٨۵ در سال  ١٨۶٠  همین‌کار را کرد. و آمادۀ انتقاد از کلام (الهیات) ارتدوکس نیز بود. ولى با آنکه ایمان بارزى به آموزه و اعتقاد مسیحیت راجع به خداوند نداشت از سرسپردگى به الحاد یا ماتریالیسم ابا داشت. در پس پردۀ پدیده، «شناخت‌ناپذیر» نهفته است. و لاادریگرى یا قول به توقف، در برابر شناخت‌ناپذیر، رهیافت مناسبى است.