اینترنت و تکامل بشر

اگر ۴۰ سال پیش از من می‌پرسیدند که «انتظار دارید در ۴۰ سال آینده چه چیزی نحوه اندیشیدن‌تان به طور بنیادین را تغییر دهد؟» فکر من فورا به سمت مقاله‌ای در مجله «ساینتیفیک امریکن» (سپتامبر ۱۹۶۶) می‌رفت که به معرفی «پروژه MAC» پرداخته بود.

طراحان این پروژه در دانشگاه ام.آی.تی را می‌توان از پیشگامان علم کامپیوتر به حساب آورد. آنها روی هوش مصنوعی کار می‌کردند، اما این بخش از تحقیق آنها نبود که من را مشغول خود کرده بود. در واقع چیزی که در پروژه آنها برای من واقعا جذاب بود این روزها پیش پا افتاده می‌نماید: ماجرای در آن زمان حیرت انگیز این بود که حدود ۳۰ دانشمند به صورت همزمان، از سرتاسر محوطه بزرگ ام.آی.تی و حتی از خانه‌های‌شان، وارد یک کامپیوتر مرکزی می‌شدند: آنها همزمان با آن کامپیوتر و با هم ارتباط برقرار می‌کردند، به پایگاه اطلاعاتی آن می‌افزودند و با آنکه مایل‌ها از هم دور بودند به کار مشترک ادامه می‌دادند. در واقع آنها می‌توانستند از آن سوی دنیا هم به پروژه وصل باشند.

امروز این به طرز مضحکی عادی به نظر می‌رسد. اگر ما در آن دوران می‌توانستیم دنیای پس از تیم برنرز لی (پدر وب) را تصور کنیم حتما مغزمان سوت می‌کشید. اینکه هر کس با یک لپ تاپ ارزان قیمت، و یک ارتباط پرسرعت بیسیم، – و به کمک وب کم‌ها – می‌تواند هر جای دنیا را که می‌خواهد مستقیم تماشا کند، یا اینکه سرویس «زمین گوگل» رسما به قالیچه پرنده مردمان عصر ما تبدیل شده و با آن به این سو و آن سوی زمین – و ماه و مریخ – پرواز می‌کنیم. می‌توانید در یک کافه مجازی با دیگران گپ بزنید، یا در دهکده‌ای مجازی گردش کنید.

بر اساس تعریف سایت ویکیپدیا، وب جهان گستر (WWW) «سیستمی از مدارک ابرمتنی به هم لینک شده درون اینترنت» است. وب را می‌توان نتیجه نبوغ دانست، یکی از بزرگترین دستاوردهای بشریت، که البته جالب توجه‌ترین خصیصه آن نه توسط برنرز لی نابغه یا دیگر شرکت‌های بزرگ مثل سونی یا آی.بی.ام که به وسیله یک کنفدراسیون آنارشیستی از واحدهایی عموما ناشناس در سراسر دنیا به وجود آمده است: یک پروژه MAC در مقیاسی بزرگ، بسیار بزرگ. از این گذشته، هیچ کامپیوتر مرکزی عظیم پشت ماجرا نیست، ما با شبکه‌ای از کامپیوترها با اندازه‌ها و سرعت‌های مختلف روبرو هستیم؛ شبکه‌ای که هیچ کس – واقعا هیچ کس – آن را طراحی نکرده و کنار هم قرار نداده است. شبکه‌ای که تصادفی و طبیعی رشد کرده، و به طریقه‌ای نه فقط بیولوژیکی، که خصوصا اکولوژیکی به اینجا رسیده است.

البته اینترنت نیمه تاریکی هم دارد، اما می‌توان آنها را بخشید. در اتاق‌های گپ و گفت اینترنتی که کنترلی بر آنها صورت نمی‌گیرد مکالمات رقت آوری صورت می‌گیرد؛ اما به هر حال نباید فراموش کرد که تمایل به گستاخی و بی‌تربیتی هنگامی که می‌دانیم کسی ما را نمی‌شناسد به شدت افزایش می‌یابد. وقتی خود را با اسمی مستعار «سگ لاف زن» معرفی می‌کنید طبیعتا دوست دارید بیشتر از زندگی واقعی فحش بدهید.

و البته مشکل همیشگی تشخیص اطلاعات درست و غلط وجود دارد. موتورهای جستجوی پرسرعت ما را وسوسه می‌کنند که کل وب را به عنوان دائره‌المعارفی عظیم ببینیم و همزمان دایره‌المعارف‌های سنتی را که با سخت‌گیری ویرایش می‌شوند و توسط متخصصان برگزیده نوشته شده‌اند فراموش می‌کنیم. این را می‌گویم، اما خودم بارها از اینکه چقدر ویکیپدیا (دایره المعارف آزاد اینترنتی) خوب است متحیر شده‌ام.

من ویکیپدیا را با خواندن آن بخش‌هایی که درباره‌شان چیزهایی می‌دانم – و در دایره‌المعارف‌های سنتی درباره‌شان چیزهایی نوشته‌ام – مثل «تکامل یا «انتخاب طبیعی»، بررسی کردم. ویکیپدیا از کند و کاو من سربلند بیرون آمد و به این خاطر است که می‌توانم بدون عذاب وجدان درباره موضوعاتی که درباره‌شان دانش دست اولی ندارم – مثل وب – به آن استناد کنم. بدون شک اشتباهاتی در آن وجود دارد، عده‌ای عامدانه اطلاعات غلط وارد می‌کنند، اما نیمه عمر یک غلط، پیش از آنکه مکانیسم اصلاح طبیعی آن را نابود کند، به طرز دلگرم‌کننده‌ای کوتاه است. به هر حال، این واقعیت که ایده ویکیپدیا جواب داده است، به من این اجازه می‌دهد که به تجربه وب خوشبین باشم.

البته هر چقدر هم خوشبین باشیم، نمی‌توانیم اعتراف نکنیم که در وب کلی چرندیات وجود دارد، بیشتر از چرندیات چاپی. البته شاید به این خاطر که انتشار کتاب پرهزینه‌تر است. (خودمانیم، کتاب چرند هم کم نداریم.) اما سرعت و حضور همیشگی اینترنت در همه جا به ما کمک می‌کند که گارد انتقادی‌مان را حفظ کنیم. اگر گزارشی در یک وب‌سایت به نظر نامحتمل می‌رسید (یا زیادی باورکردنی بود) می‌توانیم آن را به سرعت در وب چک کنیم. شایعات عجیب و غریب و هشدار نسبت به خطر یک ویروس هر روز صبح در صندوق پستی الکترونیک ما دیده می‌شود. ما هم خیلی سریع می‌توانیم آن ادعا را در اینترنت چک کنیم و مثلا متوجه شویم که این شایعه از کی شروع شده و اصل ماجرا چه بوده است.

شاید تیره‌ترین بخش اینترنت این باشد که گشت و گذار در آن می‌تواند اعتیادآور باشد و وب به طرز عجیبی وقت تلف کن است و باعث می‌شود به جای تمرکز بر یک موضوع، از این شاخه به آن شاخه بپریم. اما می‌خواهم منفی بودن را کنار بگذارم و نظریاتی – شاید مثبت تر – درباره وب ارائه کنم. وب به یک یگانگی جهان گستر خود به خودی رسیده و این من را به یاد روند تکامل سیستم عصبی حیوانات چند سلولی می‌اندازد.

به یاد ایده‌ای افتادم که در رمان علمی تخیلی فرد هویل «ابر سیاه» خوانده بودم. ابر کذایی یک مسافر بین‌ستاره‌ای فرا انسانی است که «سیستم عصبی»‌اش از واحدهایی تشکیل شده که به کمک پیام‌های رادیویی با هم ارتباط برقرار می‌کنند. اما چرا ما آن ابر را نه یک جامعه که یک موجود می‌دانیم؟ یک ارتباط دائمی چند طرفه به سرعت تمایزات را محو می‌کند. جامعه انسانی می‌تواند «یک نفر» باشد اگر بتواند ذهنیات هر شخص را از طریق ارتباط رادیویی مستقیم و پرسرعت مغز به مغز بخواند. من وقتی به آینده اینترنت می‌اندیشم نمی‌توانم به «ابر سیاه» فکر نکنم.

دوست دارم به اول یادداشتم برگردم. چه می‌شد اگر می‌توانستیم به آینده‌مان، به ۴۰ سال بعد، نگاه کنیم؟ احتمالا قانون مور در بخشی از این ۴۰ سال حکمفرما خواهد بود (یعنی ظرفیت ذخیره‌سازی میکرو چیپ‌ها هر سال دو برابر می‌شود.) پس باید منتظر چیزهای غریبی باشیم. بازخوانی اطلاعات از حافظه کامپیوترها آنقدر سریع خواهد بود که احتمالا ۴۰ سال بعد ما کمتر از حالا بر حافظه درون جمجمه‌مان تکیه می‌کنیم. در حال حاضر ما هنوز به مغز بیولوژیک‌مان نیاز داریم تا اطلاعات را با هم مقایسه کنیم و دست به استنتاج و تصمیم‌گیری بزنیم. اما نرم افزارهای پیچیده‌تر و سریع‌تر حتی بخش‌هایی از این وظیفه مغز انسانی را برعهده خواهند گرفت.

پیشرفت تکنولوژی باعث می‌شود واقعیت مجازی روز به روز طبیعی‌تر به نظر برسند پس عجیب نیست که عده زیادی از مردم جذب بازی‌های اشتراکی اینترنتی مثل «زندگی دوم» شوند و در اینترنت زندگی تازه‌ای را آغاز کنند. و بالاخره – بر خلاف آنچه که یوگنی موزوروف اخیرا در مجله پراسپکت نوشته – من معتقدم اینترنت به ضرر دیکتاتورهاست. رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی برای سرکوب مخالفان، تلوزیون را ممنوع کرده بود. حالا دیکتاتورها هم جلو اینترنت ایستاده‌اند. پس ما می‌توانیم امیدوار باشیم که اینترنت سریع‌تر، فراگیر‌تر و – مهم‌تر از همه – ارزان‌تر در آینده بتواند به سقوط آن دسته کلاهبرداران سیاسی منجر شود که سال‌هاست نابودی‌شان را انتظار می‌کشیم. در چنین روزی، تیم برنرز لی، شایسته دریافت یک نوبل صلح است!